ملال یا: به سلامتیِ آن چشمان خسته
-
تاریخ: 1399/12/24 ساعت: 21:36
لای در اتاق باز است و نور کمسویی به درون میتابد. اگر در را هم ببندم، دیگر چیزی باقی نمیماند. تاریکی. چراغ همسایه روبرویی هم خاموش است و نوری از پنجره اتاق را روشن نمیکند. از همین نور است که تشخیص میدهم بیدارند یا خواب. نه اینکه ساعات خواب و بیداری آنها برایم اهمیتی داشته باشد. نه. صرفا متوجه میشوم و...
حکم غایی
-
تاریخ: 1399/12/24 ساعت: 21:36
از سرشت خود لذت نمیبرم و پر واضح است که این بخشی از بدبختی است. و تاکید میکنم که فقط بخشی از آن است. بدبختی انسان چنان گسترهای از علل را دربرمیگیرد که در شمردن نمیآیند. اما از بین همه آنها، چیزی بدتر از این نیست. همانطور که در مسیر خوشبختی، هیچ چیز بهتر از آن نیست که انسان از سرشت خودش لذت ببرد. خوا...
per se
-
تاریخ: 1399/12/24 ساعت: 21:36
چیزی جز حقیقت زیبا نیست. آنچه در خود، صعب، دردناک و ملالانگیز است، در مقابل دیدگان، زیبا و پرجذبه است. از همین رو است که هنر هر چه به حقیقتِ اندوهبار و هولناک زندگی نزدیکتر باشد، برای آنان که ماهیت زندگی را درک کردهاند، زیباتر و متعالیتر بهنظر میرسد. حالآنکه آفرینش هنری کاذب، نظیر آنچه که تودهی عوام...
خاک روی کلمات عنوان را پوشانده است
-
تاریخ: 1399/12/24 ساعت: 21:36
تو را در قبر میگذارند. زندهای؟ نمیتوان گفت. برای آنکس که "خودِ" خود را گم کرده است، مردن چه معنایی دارد، و برای آنان که او را همواره در این حالت یافتهاند، ایستادنش روی خاک یا خوابیدنش زیر آن؟ تو را در قبر میگذارند. نفس میکشی؟ سنگینی خاکی را که مشتمشت در دهان و بینیات میریزند تحملناپذیرتر مییابی، یا ...
لبخند سیاه
-
تاریخ: 1399/12/24 ساعت: 21:36
دست چپش را به دور بازوی من حلقه کرده بود و بازیگوشانه، همانطور که شانه به شانه قدم میزدیم، دست دیگرش را به دیوار کنار پیادهرو میکشید. آن شب لبخند زیبایش از روی لبهایش پاک نمیشد. نادری را که بالا میرفتیم، حتی با هم حرف هم نمیزدیم، اما این بهترین شب ما بود. در سکوتمان امنیتی احساس میکردم که در تمام مد...
برای به «یادداشتَ»ن
-
تاریخ: 1399/12/24 ساعت: 21:36
یک ایده برای داستانی بلند دارم که بیش از اندازه شخصی و برای من سنگ بزرگی است که توانایی بلند کردنش را هم ندارم. به دلایل متفاوتی میدانم که از پس آن برنخواهم آمد. یکی آنکه پیش از این هم تلاش کردهام برای نوشتن داستان بلند، اما تجربه به من نشان داد که این عمل یک پشتکار قدرتمند نیاز دارد. یک "هر شب" انج...
حالا دیگر بس است.
-
تاریخ: 1399/12/24 ساعت: 21:36
"کافی نیست. کافی نیست. رنج بیشتر! تمنا میکنم آقایان، رنج بیشتر! آنقدر رنج که هشیاریام را به درد ببازم. رنج بیشتر، رنج بیشتر، رنج بیشتر!"
چرا باید به قواعد زبان پایبند بود؟
-
تاریخ: 1399/12/24 ساعت: 21:36
شاید یکی از دلایلی که معمولا خود را در حال تلاش برای رعایت قواعد زبانی پیدا میکنم (مثلا آگاهی به اینکه احتمالا همین جمله گرتهبرداری از معادل انگلیسی آن باشد)، میلی است که به تغییر دادن آن قواعد دارم. اما پیش از توضیح دادن این جمله، ابتدا نگاهی کوتاه به چیستی تغییر در زبان بیندازیم. همیشه از پویا نبو...
تفلسفی در رد فلسفه
-
تاریخ: 1399/12/24 ساعت: 21:36
متافیزیک دقیقا با آسمان چندم در ارتباط است؟ اگر خدایی وجود داشته باشد، کدام میز اتاق نشیمن را با او تزئین کنم؟ پاسخ به اینکه امر واقع چیست و با شهود و یا برهان چه رابطهای دارد، چند آپولو به ماه میفرستد؟ حماقت آدمی تا کجا باید پیش برود که به امر مطلق حکم کند؟ شیء فینفسه و نومن را از کدام سوراخ خارج ک...
تجربه متن ۱: نوستالژی
-
تاریخ: 1399/12/24 ساعت: 21:36
بیست و یکم بهمن، ۱۳۹۹ نوستالژی؛ کتابِ «اگر به خودم برگردم» از والریا لوئیزلی احساس نوستالژی همیشه برایم ارزشی دگرگونه از دیگر احساسات داشته است. اما نوستالژی اساسا چیست؟ بهگمانم توصیف ماهیت احساسات انسانی در قالب مفاهیم، اگر نه کاملا، تا حد زیادی غیرممکن است. به تعریفات روانشناسی از احساسات هم وقعی ...
ارسال مطلب جدید
-
تاریخ: 1399/12/24 ساعت: 21:36
یک ساعت گذشته را زلزده به مانیتور، تلاش کردم تا اوضاع و احوال ذهنم را در یک فاحشه اجباری، یک پسرک یتیمِ فقیر، یک دیوانه که گمان میکرد روحش تسخیر شده است، یک خواننده آوانگارد شکستخورده، و یک نویسنده ملحدِ پیر، بازآفرینی کنم. اما هر بار شکست خوردم. مبتذل میشود. مبتذلِ مبتذلِ مبتذل. در بهترین حالت پنج ...
خودکاوی فرویدی و جریان سیال ذهن (ver. 3) پس از پسامدرنیسم
-
تاریخ: 1399/12/24 ساعت: 21:36
فرار (Escape) _ فرار چیست؟ فرهنگنامه آکسفورد «فرار (escape)» را -تقریبا- «رهایی از محدودیت و کنترل» تعریف میکند. تعریفی که بیاندازه عام است. _ نه! اینطور خوب نیست. به دلایل مبهمی دارم از ارائه یک تعریف شخصی از «فرار» هم فرار میکنم. از اول. _ فرار. خب، باید خوب فکر کنم. فرار... فرار... فکر میکنم تعری...
برائت
-
تاریخ: 1399/4/26 ساعت: 3:27
اجازه بدهید. اجازه بدهید. خواهش میکنم هولم نکنید. به واقع نمیدانم از کجا باید شروع کنم. آن هم نه به این خاطر که جزئیات متنوع و متعددی در ذهنم تلنبار شده است، بلکه به این خاطر که هیچ چیز ندارم. بله،
برای یاسمن
-
تاریخ: 1399/2/11 ساعت: 16:42
یاسمنِ عزیزدلم، از دلِ وحشتم از دنیایی که بدون تو هم جریان خواهد داشت برایت مینویسم. جهانی که با ما گاهی بسیار بد تا میکند و با همه ناچیزیاش، من را تا سر حد مرگ ترسانده است. به من بگو این چندمین ش
موضوع انشا این هفته: It's a wonderful life
-
تاریخ: 1399/2/11 ساعت: 16:42
شگفتانگیز است که زندگی چطور یک نفر را کیش و مات میکند. لحظهای درست در میان بهشتِ متصوری، و لحظهای دیگر در میان جهنم غیرقابل تصور. یک نظریه در این باب این است که زندگی به غایت کسشر است. نظریات دیگر
به یاس
-
تاریخ: 1399/2/11 ساعت: 16:42
این یک بند را، که در عین ناچیزی، بیزبانی، بیتکلفی و فراغت از نشانههای زیباییشناختی، سرشار است از محبت، قدردانی و عشق، به تو تقدیم میکنم که در سختترین روزهای زندگیام، به شکلی شگفتآور، در کنارم ایستادهای و عشق و دلسوزیات را، بیچشمداشت، به من عرضه میداری. تو، که طی نمودن این راهِ بیاندازه _بر من_ دشوار...
مسخ
-
تاریخ: 1399/2/11 ساعت: 16:42
بزرگمردی یک روز نوشت که هنر بهترین راه دسترسی به شیء فی نفسه و موسیقی بالاترینِ هنرها در این امر است، لذا موسیقی قدرتمندترینِ هنرهاست. پس اگر بشود با قطعات موسیقی حق مطلب را بهتر از با نوشتن ادا کرد،
رویارویی نهایی
-
تاریخ: 1398/12/29 ساعت: 23:50
زمانی که اولین ورق از آن قرصها را یکجا میبلعیدم، به جمله کامو هم فکر میکردم. نه آن یکی که میگوید خودکشی تنها مسئله واقعی فلسفه است، بلکه آن دیگری که میگوید "مردم به ندرت از روی فکر دست به خودکشی
آنجا که راوی دست به خودکشی میزند
-
تاریخ: 1398/12/29 ساعت: 23:50
معنای کلمه سرنوشت برایش دگرگون شده بود. ارجاع به فیلسوفان در این زمان چیزی جز طنزی مسخرهآمیز به نظرش نمیرسید. مرد از خودکشی جان سالم به در برده بود، اما در همان حال، جهان خودش را کشته بود. یک اپیدم
اکسدوس
-
تاریخ: 1398/11/9 ساعت: 6:06
نخست باید از او میپرسیدم که چگونه به اینجا رسیده و سپس میبایست کشف میکردم که چه چیز یا چیزهایی او را از بیش از این پیش رفتن در این مسیر بازداشته است. اما همه "باید"ها را در دالانهای بیتوجهی ذهنم