فرار (Escape)
_ فرار چیست؟ فرهنگنامه آکسفورد «فرار (escape)» را -تقریبا- «رهایی از محدودیت و کنترل» تعریف میکند. تعریفی که بیاندازه عام است. _ نه! اینطور خوب نیست. به دلایل مبهمی دارم از ارائه یک تعریف شخصی از «فرار» هم فرار میکنم. از اول. _ فرار. خب، باید خوب فکر کنم. فرار... فرار... فکر میکنم تعریف کردن هر مفهوم و واژهای برای من بیاندازه سخته. اگه من دیکشنری مینوشتم، تا موقع مرگم فقط «الف» رو تموم میکردم، اون هم توی ده جلد. نه اینکه قصد داشته باشم این رو القا کنم که «من کمالگرا (پرفکشنیست)ام». اصلا در وجود لفظ کمالگرایی ایرادهای بنیادین میبینم. منظورم اینه که... خب، راستش میترسم. ببین، من میترسم از اینکه نقصی توی کارم باشه، یک نفر بتونه اون نقص رو پیدا کنه، و من نتونم خودم رو قانع کنم که اون «نقص» واقعا هم نقص نیست. _ آره، میفهمم. تومِیتو توماتو. برگردیم به تعریف شخصیت از «فرار»؟ _ میدونی؟ ناخودآگاهه. یعنی... _ نه، اون در رو باز نکن. میفهمم منظورت از «ناخودآگاه» چیه. _ آره. مثلا گویا الان میل شدیدی دارم که دوباره تعریف از مقالات روانشناختی و سایکسنترال و سایکلاجی تودِی (لعنتالله علیه) بیارم. ولی اگه بخوام تعریف شخصی ارائه بدم... خب، بهنظرم فرار یه چیزیه مثل همین، همین الان. موسیقی فراره، وبلاگ فراره، دانشگاه فراره، فلسفه فراره، علم فراره، هنر فراره، همهچیز فراره. واسه خودم رو میگم. _ میفهمم چی میگی. مثل همین نالههای توییتری. احساس تنهایی هم میکنی؟ _ نمیدونم مثل اونهاست یا نه. ولی احتمالا شباهتها بیشتر از تفاوتهاست. _ آره. مثلا همهمون بیشمار الکترون داریم. اگه مشابهت یکبهیک همه ذرات بنیادیمون رو در نظر بگیریم، از هر تفاوتی بیشتر میشه. _ احتمالا از هر تفاوتی بیشتر میشه. ولش کن. تو هم فرار کردی؟ مگه قرار نبود تو کنترل کنی من فرار نکنم؟ _ بیا جامون رو عوض کنیم. من فرار میکنم، تو من رو بگیر. _ ببین، من تمام زندگیم فکر میکردم که کودکی بینظیری داشتهم. به گذشته نگاه میکردم و همهش مادرانگی بود. همهکس و همهچیز مادرانه باهام رفتار میکردند. خاطره بد؟ چندتا. خاطره خوب؟ آه، همه چیز. البته، خیلی هم چیزهای زیادی یادم نمیاومد. ولی هر چیزی، چه یادم میاومد و چه نه، خوب بود. تا اینکه... فهمیدم یکی از اون خاطرههای خوب، خیلی هم خوب نیست. در واقع، یه خاطرهی بهواقع بد رو همیشه در چند نمای خوب بازمیدیدم و رنگ و لعابش رو هم تغییر داده بودم. فکر میکنم ذهن داره ما رو اغفال میکنه. پشت حافظه یه فیلمبردار مستند ننشسته، بلکه یه کارگردان جاکش نشسته؛ چیزی مثل ترکیب آلن رنه، هیچکاک و وودی الن. حافظه ما رو فریب میده تا از چیزی هشیار بشیم و چیزی رو باور کنیم که نهتنها نزدیک به تجربه نیست، بلکه ممکنه وارونه باشه. اون صداهایی که توی مرور خاطره میشنیدم، خنده نبود. _ اوه، صبر کن. یادم رفت زودتر بهت بگم. باید این چند خط آخر رو زیر تیتر بعدی مینوشتی.
فریب حافظه
برچسب:
نویسنده: باران زمانی