متافیزیک دقیقا با آسمان چندم در ارتباط است؟ اگر خدایی وجود داشته باشد، کدام میز اتاق نشیمن را با او تزئین کنم؟ پاسخ به اینکه امر واقع چیست و با شهود و یا برهان چه رابطهای دارد، چند آپولو به ماه میفرستد؟ حماقت آدمی تا کجا باید پیش برود که به امر مطلق حکم کند؟ شیء فینفسه و نومن را از کدام سوراخ خارج کردهایم و با سوراخی که خدا را از آن استخراج کردیم چه تفاوتی دارد؟
اینها همه بخشی از مسائلی است که فلسفه به آنها میپردازد و من با آن لطافت و مهربانی که خداوندگار عالم در اختیارم قرار داده، آن مسائل را به شکلی جالبتر و دلپذیرتر در اینجا آوردم. هدف من تمسخر فلسفه نیست، چرا که فلسفه به خودی خود مسخره است و هیچ نیازی به تلاش در این زمینه نیست. من حتی قصد ندارم فلسفه را در کنار علم و هنر قرار داده و با آن دو مقایسه کنم، چرا که این توهینی بزرگ به ساحت بلندمرتبه علم و هنر (صلی الله علیه و آله) خواهد بود.
توجه کنید که هر آنچه ما امروز بهعنوان بزرگترین دستاوردهای فلسفه از آن یاد میکنیم، در واقع چیزهاییاند که در خدمت علم و یا حتی دقیقا نزدیک با تعریف امروزی ما از آن بودهاند. بهعنوان مثال همه فلاسفه تا قرن نوزدهم نیوتن را تنها فیلسوف میدانستند و کشف اتم را نیز نتیجه تفلسف اسلاف خودشان به حساب میآوردند. اما اجازه بدهید بگویم که فلسفه برای متفکران ادوار تاریخ حکم همان دین را برای عامه و توده احمق داشته است، و پر واضح است که اهمیت دین در تاریخ بشریت بر کسی پوشیده نیست. همانطور که بدون دین، در ابتدای حیات تمدنهای بشری، حفظ جامعه انسانی دشوار میشد، بدون فلسفه نیز احتمالا هم عموم مردم و هم خاصه طبقه الیت جامعه، گرفتار سرگردانیها میشدند. اما اکنون عمر هر دوی آنها (که البته دین هم یک دستگاه فلسفی بسیار ناقص است، و از اینرو میتوان هر دو را تحت یک عنوان خواند)، به آن صورت پیشین، به پایان رسیده و زمان آن است که آرام آرام فلسفه را نیز در کنار دین به زبالهدان تاریخ بیندازیم.
از بعد از نیچه، که بزرگترین متفکر غیرفیلسوف در میان فلاسفه است، فلسفه هیچ خدمت عینی به بشریت نکرده است (اگر میخواهید از امثال مارکس و اسمیت اسم بیاورید، در اشتباهید و من هم حوصله پرداختن به واضحات را ندارم). پیش از آن هم که واضح است. در واقع همه فلسفه پیش از آن چیزی جز درآمدی زمخت اما ضروری برای پرورش اندیشههای بلند شوپنهاور و نیچه نبوده است. قصد دارم اینبار که خواستم کتاب بزرگ شوپنهاور را بخوانم، بهجای تمام «شیء فینفسه»ها، «ایده»ها و «اراده»ها، واژه «طبیعت» را جایگزین کنم و با کمی پیش و پس کردن عبارات و جملات، از فلسفه شوپنهاور یک کتاب ارزشمند برای بشریت بسازم که در آن خبری از تخیلات احمقانه پیرامون آنچه در شناخت نمیگنجد نباشد. همه آن اپیستمولوژی و اونتولوژی زائد را حذف کنیم و به آنچه واقعا ارزشمند است برسیم.
اگرچه این فلسفه، یعنی ایدئالیسم آلمانی، فرزند تجربهگرایی امثال هیوم است، اما چنین پسرفتی در نوع خود کمنظیر است («بینظیر» میبود اگر ناگهان فلسفه را با چرندیات اگزیستانسیالیسم _علیالخصوص آنها که از ذهن ناچیز سارتر جاری شده_ به پایان نمیرساندیم). آن فیلسوفِ بهواقع هوشمند، هیوم، سوالی اساسی مطرح میکند که کل امکانات تجربه را زیر سوال میبرد، اما در نهایت چیزی را اصیلتر از تجربه تشخیص نمیدهد. اما این آقایانِ دیگر، در قرون بعدی _که اتفاقا آغاز عصر علم نیز هست_ تجربه را با ایده جایگزین میکنند و به گمان خودشان پاسخ آن سوال اساسی را نیز دادهاند.
بهگمانم برای نمایش بیارزشی فلسفه همین کفایت میکند. البته اگر ذهن فیلسوف شما این سوال را مطرح نخواهد کرد که «ارزش» چیست. بگذارید نگاهی متفاوت به شخصیت دو فیلسوف بیندازیم.
با همان آرتور شوپنهاوری شروع میکنم که برای خود من عزیز است. آرتور فرزند یک مادر بسیار بدریخت و هرزه است و در تمام طول زندگیاش، در نتیجه داشتن چنین مادر حرامزادهای، از زنان بد میگوید. آرتور روانی آسیبدیده و ایگویی شدیدا ناامن و متزلزل دارد و به همینخاطر، در تمام فلسفهاش دیگران را خوار و بیارزش میکند و جز برای هنرمندان بزرگی چون گوته و شکسپیر ارزشی قائل نیست. این مرد پس از آنکه «جهان همچون اراده و تصور» را مینویسد، با خودشیفتگیای که ناشی از ناامنی درونی اوست، آن را پاسخی بر همه سوالات ممکن در باب فلسفه اعلام میدارد. او اما سالها در انتظار خوانده شدن باقی میماند و پس از اینکه از این امر ناامید میشود، به عالم و آدم، از فیشته تا هگل، میتازد. تا آن هنگام که در پیری و درحالیکه هر دو پایش لب گور است، شانسش میزند و مشهور میشود. این فیلسوف (که به بدبینی فلسفی مشهور است) پس از این موفقیت، کتابی احمقانه مینویسد تحت عنوان «در باب حکمت زندگی»! تصور اینکه چنین نابغهای، پس از آنکه تمام زندگیاش را صرف تفسیر بیهودگی و بیارزشی زندگی کرده و بنیانهای نیهیلیسم را برپا ساخته است، بیاید و چنین کتاب مضحکی بنویسد، واقعا خارقالعاده است. شوپنهاور به فلسفه نیازی نداشت، بلکه او روانپزشکلازم بود.
مثال دیگری که سعی خواهم کرد که در کوتاهترین شکل ممکن توضیح دهم سارتر است. سارتر از دلهره و اضطراب صحبت میکند. او باعث قطع شدن هزاران درخت میشود تا عمیقا اضطراب هستیشناسانه خودش را مورد مطالعه و مداقه قرار دهد. خدا هم نمیداند که چقدر زمان، در محیطهای آکادمیک و کافهها، صرف این شده است که ریشه دلهره و اضطراب هستیشناسانه سارتر کشف شود. همه اینها منحل میشد اگر سارتر به یک روانپزشک خوب دسترسی داشت و آن روانپزشک اختلال اضطرابی (Anxiety Disorder) او را درمان میکرد.
اگر همین حالا با فروید گفتوگو میکردیم، او نیز این موضوع را تایید میکرد که فلسفیدن چیزی جز یک مکانیسم دفاعی نیست. آن دسته از بیماران روانی که از هوش سرشارتری برخوردارند، واپسرانی را در سطح بالاتری از ناخودآگاه به اینصورت انجام میدهند و با فرافکنی جهانی را ترسیم میکنند که بازتاب درونیات خودشان است. اما فلسفه یک مکانیسم دفاعی آسیبزاست. فلاسفه به جای ساختن نردبان و بیرون آمدن از چاهی که در آن گرفتارند، با بیل، دست، دهان و دندان، چاه را عمیقتر حفر میکنند. آنقدر عمیق که به آب یا نفت میرسند و خودشان را در آن غرقه میسازند. فلاسفه موجوداتی بسیار هوشمند، اما ترحمبرانگیز و رقتانگیزند. فلسفه را برای فلسفه نخوانیم، برای کنار گذاشتن فلسفه بخوانیم.
قسمت بعدی: در ستایش علم
برچسب:
نویسنده: باران زمانی