خرید بک لینک

یاسمنِ عزیزدلم،

از دلِ وحشتم از دنیایی که بدون تو هم جریان خواهد داشت برایت مینویسم. جهانی که با ما گاهی بسیار بد تا میکند و با همه ناچیزیاش، من را تا سر حد مرگ ترسانده است.

به من بگو این چندمین شبی است که برایت قبل از خواب یادداشتهای شیطان را نمیخوانم؟ آخ، که حسابی حسابِ این روزهای تلخ از دستم در رفته است. هر روز بارها روزهای رفته و باقیمانده را میشمارم، اما تلخی آنها آنقدر مداوم شده است که تمایز دادن دیروز از امروز گاهی برایم سخت ناممکن میشود.

اما تنها این نیست که ناممکن بهنظر میرسد. کافی بودن این نوشته هم ناممکن خواهد بود. ای کاش میتوانستم اشک چشمانم را به جای واژگانِ تصنعیِ اینجهانی برایت بنویسم. اما آیا آنوقت هم کافی بود؟ آیا هیچ چیز را یارای قیاس با نیازِ من به حضورِ تو در کنارم هست؟ چه بسیار که بعید میدانم.

برایت نوشته بودم که دوریات امانم را بریده است، و باز هم مینویسم. بارها و بارها آن را باید فریاد بزنم تا این دلتنگی کمی فروکش کند. ای کاش در این اشکها که نیمهشبم را تار کردهاند، میتوانستی تیره و تاری دنیای من را با تصورِ بیتو بودن ببینی.

یاسمن عزیزم. میدانم که این میتوانست یک نامه عذرخواهی باشد، بابت آنچه در تمام این مدت از جانب من تو را رنجانده است. [آیا "رنج" کفایت میکند؟] اما تنها این نیست. قدردانی و قلم زدن دلتنگی را ترجیح میدهم. باز اما، این واژگان چقدر بیمایهاند، وقتی آنچه را که از آن روز کذایی تا به امروز بر ما گذشته است مرور میکنم. "دلتنگی" را هم توان حمل بار معنایی را که بر دوشش گذاشتهام، نیست. و هیچ کلمهای نخواهد توانست آنچه را که تو در حق من انجام دادی، قدر بداند.

من هنوز به قدر کافی از تو سپاسگزاری نکردهام، بابت بودنت در کنارم، در آن روزهایی که خود نیز تحمل خود را نداشتم. این را نه به حساب قدرناشناسی من، که به حساب عدم کفایتِ آنچه برای قدردانی در توان دارم، بگذار. نگرانت کردم و بیش از آن، رنجاندمت. هر روز و هر شب. اما تو حمایتگرانه در کنارم حضور داشتی و اینها همه را تحمل کردی (خودِ من را بیش از هر چیزی).

حالا باز، دو جهان من را به قدر مرگ ترساندهاند: آنی که در آن زندگی میکنم و آنی که در خودم جریان دارد. چطور میتوانم بر هولناکیِ آنها بی هر لحظه احساس بودن تو در کنارم فائق آیم؟ آه، که چه ترسناکتر است دانستن این حقیقت که هر دو بی حضور تو نیز جریان خواهند داشت. چطور میتوانم دوباره در برابر این وحشت سر خم نکنم؟

آری، "وحشت" بهتر از دیگر واژهها حق مطلب را ادا میکند. من وحشتزدهام و این وحشت نخواهد گذاشت که بیش از این بنویسم. اجازه نخواهد داد که از زیباییات بگویم، که میپرستمش و از مهربانیات.

عزیزدلم، ای کاش میدانستی که این روزها برایم چقدر سخت میگذرند. باید بدانی که این داروها _که تا اینجا هم احمقانه بودنشان را اثبات کردهاند_ همه در برابر یک لحظه دیدن و لمس زیبایی تو، چقدر ناچیزند.

نمیدانم چطور باید این نوشته را ادامه دهم، اما به خوبی میدانم که طی کردن این شب دارد غیرممکن میشود. من سرتاپا دلتنگی و بیتابیام و هر چه را در اطرافم میبینم، تهدیدی بر علیه خودم میدانم. میدانم که احمقانه بهنظر میرسد، اما این واقعیت دارد. ادامه دادن برایم غیرممکن شده است. پس همین جا رهایش میکنم و دوباره، به زودی، برایت خواهم نوشت. این یک نامه ناتمام است.

علی،

فروردین 99

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 11 ارديبهشت 1399 ساعت: 16:42

صفحه بندی