خرید بک لینک

یک ایده برای داستانی بلند دارم که بیش از اندازه شخصی و برای من سنگ بزرگی است که توانایی بلند کردنش را هم ندارم. به دلایل متفاوتی میدانم که از پس آن برنخواهم آمد. یکی آنکه پیش از این هم تلاش کردهام برای نوشتن داستان بلند، اما تجربه به من نشان داد که این عمل یک پشتکار قدرتمند نیاز دارد. یک "هر شب" انجام دادن، یک خسته نشدن و دست نکشیدنی که در من نیست. من از هر چیزی زود دست میکشم. البته اشتباه نکنید. نمیخواهم بگویم آدم با استعدادی هستم که تنها بهخاطر پشتگوشاندازی به جایی نمیرسد. نه، اصلا اینطور نیست. من فراتر از آن چیزی که شاید گاهی بهنظر برسد، معمولیام.

اما دلیل دوم آنکه احساس میکنم این ایده، ایدهی خوبی است که برای نوشتنش نه الان و نه هیچوقت دیگر توانایی کافی نخواهم داشت. من هنوز در کوتاهترین متنهایی که مینویسم، از شخصیتپردازی واهمه دارم و همیشه کاراکترها قبل از تبدیل شدن به کاراکتر میمیرند. عنصر کشته شدن در هر چیزی که من به آن فکر میکنم وجود دارد. در اکثر خوابهایم هم یک مرگ غیرطبیعی شالوده داستان را (اگر شالودهای وجود داشته باشد) پیش از به بلوغ رسیدن آن از هم میپاشاند. باز هم، نمیخواهم بگویم که همه این مرگها بهخاطر تنبلی در ادامه دادن است، اما میدانم که وقوع آنها همیشه زودهنگامتر از آن است که باید باشد. تنها چیزی که نوشتم و مرگ کاراکتر قبل از آغاز داستان رخ داده بود، ناقصترین نوشتهام شد و هیچگاه به پایان نرسید. یکی از بزرگترین دلایلی که باعث میشود با یک مرگ داستان را همواره سرهمبندی کنم، این است که میزان شخصی بودن نوشتههایم به قدری بالاست که واهمه دارم جایی بلغزم و خارج از نشانه و استعاره خودم را لو بدهم. این موضوع هم احتمالا ناشی از این باشد که یک، هنوز خودآگاهی بالایی در هنگام نوشتن احساس میکنم و دو، توانایی تکنیکی کافی را برای بهکارگیری ابزار بهتر ندارم.

اما دلیل سوم برای دستبهکار نشدن احتمالا این باشد که از شکست خوردن بیش از اندازه میترسم. از این میترسم که بعدا خودم بخوانم و نتوانم احساس کفایت کنم. حتی بیشتر از آن، اینکه بنویسم و آن نوشته تنها در کنج هارددیسکم خاک بخورد و هیچگاه خوانده نشود هم مضطربم میکند. بهعلاوه، داستان کوتاه نوشتن برایم حکم تخلیه ذهنی آنی دارد، اما داستان بلند نوشتن به مثابه تلاشی جدی برای شکل روایی دادن به مجموعهای بزرگ از افکارم خواهد بود. این تلاش اگر به جایی نرسد، تیرگی زندگی برایم غیرقابل تحمل خواهد شد.

به هر حال، فارغ از سه بند قبلی، روزگار ناراحتی دارم. روی لبهای باریک قدم میزنم که هر دو سوی آن باخت است. پر واضح است که تنها یک بازنده روی چنین مرزی زندگی میکند و برای او چه فرقی میکند که دوباره ببازد؟ اما راستش، احساس میکنم آن باختی که در صورت سقوط در یکی از دو سوی این مرز رقم خواهد خورد، بزرگترین و در عین حال بیاهمیتترین حادثه وجودی من در این جهان خواهد بود.

حالا تصمیم گرفتم که باید آن ایده را بنویسم. یعنی مجبورم بنویسم. تنها مانع این است که نیاز به توالت رفتن دارم، و اگر در این مسیر نظرم عوض شود، فبها.

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 21:36

صفحه بندی