خرید بک لینک

از سرشت خود لذت نمیبرم و پر واضح است که این بخشی از بدبختی است. و تاکید میکنم که فقط بخشی از آن است. بدبختی انسان چنان گسترهای از علل را دربرمیگیرد که در شمردن نمیآیند. اما از بین همه آنها، چیزی بدتر از این نیست. همانطور که در مسیر خوشبختی، هیچ چیز بهتر از آن نیست که انسان از سرشت خودش لذت ببرد. خواه از روی جهالت و خواه از روی خودپرستی، تفاوتی ندارد. افراد زیادی را میشناسم _و میتوانم یک به یک با جزئیات شرح دهم_ که در حماقت خود غوطهورند، اما از آنچه هستند لذت میبرند. و این کافی است. تقریبا کافی است.

بشر اساسا محکوم به رنج کشیدن است. سرنوشت هر فرد، از پیش و تنها برحسب ماهیت انسانی او، محکوم به نومیدی و نارضایتی است. جریان زندگی ما ذاتا از آغاز تراژیک است. یک تقلای بیپایان برای رهایی از رنج، و در پایان مرگ، پایانبخش همه دردها و رنجها. چطور در این جهان زندگی میکنیم؟ حال آنکه پر واضح است لذت بردن ما تنها به مثابه کاهش درد و بیتوجه شدن به آن است. و در همین حال، هیچ لذتی هم میل انسان را به لذت بردن بیشتر کاهش نمیدهد. پس مدام در جستجوی دستنیافتنی دستوپا میزنیم. در این خالیِ باطل، تنها کسانی میتوانند بدون رنج زندگی کنند که توانایی کافی برای یافتن منابع کاهش رنج داشته باشند، و یا در حماقت خود چنان گرفتار باشند که آن را نادیده انگار کنند.

برای من جریان زندگی به مانند غلتیدن بر دامنه سنگلاخ یک کوه است. مداوما در حال پایینتر رفتن، دائما در حال سقوط کردن. چه بسا در این مسیر در برخورد با سنگ و صخرهای برای مدتی به بالا پرتاب شوم، اما سرنوشت شوم و محتوم آن، دوباره ساقط شدن است، و دوباره غلتیدن به سمت پایین. هر پایان خوشی، روز بعد از پایان خوش را به دنبال دارد.

زیاد پیش میآید که گمان کنم به آخر ماجرا رسیدهام و پایینتر از آن ممکن نیست، اما تنها به این قیمت که بدتر از آن را هم پیدا کنم. گاهی احساس میکنم که با یک نشتی زاده شدهام که تمام خوشی ممکن، آرام آرام از آن بیرون ریخته شده، حالا چیزی باقی نمانده است و دیگر هم هیچوقت نمیتوانم آنها را به خودم برگردانم.

اگر چیزی مصرف کنم، یا اگر خودم را به اندازه کافی سرگرم ابتذال روزمره کنم، درک خواهم کرد که در این جهان وحشی که هیچ اهمیتی برای ما قائل نیست، لازم نیست به دنبال معنا باشم. تنها کافی است که خودم را به چرندیات بیهوده و بیاهمیت، به حماقت، گره بزنم و سرگرم کنم، تا روزی که بمیرم. این تنها راه نجات است. اما از تکرار هر روزه این سیکل ناتوانم. روند چرخه در جایی از هم میپاشد و دوباره همان آش است و همان کاسه. دوباره برمیگردم به فکر کردن درباره این که چرا باید به این زندگی ادامه دهم؟

و شاید سختتر از همه آگاهی یافتن به این موضوع باشد که هیچ دلیل واقعی برای تجربه کردن این حجم از نکبت و بدبختی وجود ندارد. یا حداقل هیچ دلیلی برای ادامه دادن این تجربه وجود ندارد.

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 21:36

صفحه بندی