خرید بک لینک
لای در اتاق باز است و نور کمسویی به درون میتابد. اگر در را هم ببندم، دیگر چیزی باقی نمیماند. تاریکی. چراغ همسایه روبرویی هم خاموش است و نوری از پنجره اتاق را روشن نمیکند. از همین نور است که تشخیص میدهم بیدارند یا خواب. نه اینکه ساعات خواب و بیداری آنها برایم اهمیتی داشته باشد. نه. صرفا متوجه میشوم و راهی هم برای بیتوجهی به آن نیست. چرا که شبها، خیلی از اوقات به نور خانهی آنها برای روشنایی اتاقم اکتفا میکنم. اما امشب کمی زودتر از شبهای پیش خوابیدهاند. برای همین مجبور شدم لای در اتاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 21:36

از سرشت خود لذت نمیبرم و پر واضح است که این بخشی از بدبختی است. و تاکید میکنم که فقط بخشی از آن است. بدبختی انسان چنان گسترهای از علل را دربرمیگیرد که در شمردن نمیآیند. اما از بین همه آنها، چیزی بدتر از این نیست. همانطور که در مسیر خوشبختی، هیچ چیز بهتر از آن نیست که انسان از سرشت خودش لذت ببرد. خواه از روی جهالت و خواه از روی خودپرستی، تفاوتی ندارد. افراد زیادی را میشناسم _و میتوانم یک به یک با جزئیات شرح دهم_ که در حماقت خود غوطهورند، اما از آنچه هستند لذت میبرند. و این کافی است. تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 21:36

چیزی جز حقیقت زیبا نیست. آنچه در خود، صعب، دردناک و ملالانگیز است، در مقابل دیدگان، زیبا و پرجذبه است. از همین رو است که هنر هر چه به حقیقتِ اندوهبار و هولناک زندگی نزدیکتر باشد، برای آنان که ماهیت زندگی را درک کردهاند، زیباتر و متعالیتر بهنظر میرسد. حالآنکه آفرینش هنری کاذب، نظیر آنچه که تودهی عوام به آن چنگ میزند و میپرستد، در راستای فریفتن دیدگان و باورها اتفاق میافتد و به مردمان امید و شوق واهی تزریق میکند، و آنها را از درک ماهیت رنجبار حیات دور نگه میدارد.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 21:36

تو را در قبر میگذارند. زندهای؟ نمیتوان گفت. برای آنکس که "خودِ" خود را گم کرده است، مردن چه معنایی دارد، و برای آنان که او را همواره در این حالت یافتهاند، ایستادنش روی خاک یا خوابیدنش زیر آن؟ تو را در قبر میگذارند. نفس میکشی؟ سنگینی خاکی را که مشتمشت در دهان و بینیات میریزند تحملناپذیرتر مییابی، یا احساس خلأ را در دنیایی که هوایش از ریههایت فراری بود؟ تو را در قبر میگذارند. احساس تنهایی میکنی؟ بیکسیِ قابل انتظارت را در زیر خاک تنهاتر میبینی، یا چشمپوشی دنیای روی آن را بر دردی کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 21:36

دست چپش را به دور بازوی من حلقه کرده بود و بازیگوشانه، همانطور که شانه به شانه قدم میزدیم، دست دیگرش را به دیوار کنار پیادهرو میکشید. آن شب لبخند زیبایش از روی لبهایش پاک نمیشد. نادری را که بالا میرفتیم، حتی با هم حرف هم نمیزدیم، اما این بهترین شب ما بود. در سکوتمان امنیتی احساس میکردم که در تمام مدت با هم بودنمان سابقه نداشت. حتی خیابان هم زیر سقفی از ابر با ما سکوت کرده بود. از ماشینها که میآمدند و میرفتند و نور زردرنگ چراغهایشان به تنههای عظیمِ درختانِ بلندِ خیابان میتابید، کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 21:36

یک ایده برای داستانی بلند دارم که بیش از اندازه شخصی و برای من سنگ بزرگی است که توانایی بلند کردنش را هم ندارم. به دلایل متفاوتی میدانم که از پس آن برنخواهم آمد. یکی آنکه پیش از این هم تلاش کردهام برای نوشتن داستان بلند، اما تجربه به من نشان داد که این عمل یک پشتکار قدرتمند نیاز دارد. یک "هر شب" انجام دادن، یک خسته نشدن و دست نکشیدنی که در من نیست. من از هر چیزی زود دست میکشم. البته اشتباه نکنید. نمیخواهم بگویم آدم با استعدادی هستم که تنها بهخاطر پشتگوشاندازی به جایی نمیرسد. نه، اصلا ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 21:36

"کافی نیست. کافی نیست. رنج بیشتر! تمنا میکنم آقایان، رنج بیشتر! آنقدر رنج که هشیاریام را به درد ببازم. رنج بیشتر، رنج بیشتر، رنج بیشتر!"

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 21:36

شاید یکی از دلایلی که معمولا خود را در حال تلاش برای رعایت قواعد زبانی پیدا میکنم (مثلا آگاهی به اینکه احتمالا همین جمله گرتهبرداری از معادل انگلیسی آن باشد)، میلی است که به تغییر دادن آن قواعد دارم. اما پیش از توضیح دادن این جمله، ابتدا نگاهی کوتاه به چیستی تغییر در زبان بیندازیم. همیشه از پویا نبودن زبان فارسی (به عنوان اصلیترین ابزار ارتباطی و درک مفهوم خود) شاکی بودهام. اینکه میتوان «شاهنامه» هزار ساله را تقریبا با همان حد از فهم خواند که اخوان و فروغ را، نشانهای از عدم پویایی زبان فادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 21:36

متافیزیک دقیقا با آسمان چندم در ارتباط است؟ اگر خدایی وجود داشته باشد، کدام میز اتاق نشیمن را با او تزئین کنم؟ پاسخ به اینکه امر واقع چیست و با شهود و یا برهان چه رابطهای دارد، چند آپولو به ماه میفرستد؟ حماقت آدمی تا کجا باید پیش برود که به امر مطلق حکم کند؟ شیء فینفسه و نومن را از کدام سوراخ خارج کردهایم و با سوراخی که خدا را از آن استخراج کردیم چه تفاوتی دارد؟ اینها همه بخشی از مسائلی است که فلسفه به آنها میپردازد و من با آن لطافت و مهربانی که خداوندگار عالم در اختیارم قرار داده، آن مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 21:36

بیست و یکم بهمن، ۱۳۹۹ نوستالژی؛ کتابِ «اگر به خودم برگردم» از والریا لوئیزلی احساس نوستالژی همیشه برایم ارزشی دگرگونه از دیگر احساسات داشته است. اما نوستالژی اساسا چیست؟ بهگمانم توصیف ماهیت احساسات انسانی در قالب مفاهیم، اگر نه کاملا، تا حد زیادی غیرممکن است. به تعریفات روانشناسی از احساسات هم وقعی نخواهم گذاشت، مگر آنکه قصدی پژوهشی داشته باشم. اما نوستالژی برای من احساسی است کاملا درآمیخته با هنر و ادبیات. اگر خوشحالی را احساسی کاملا مبتذل و غیرواقعی بدانم که در سرتاسر هنر فقط زمانی به چشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 21:36

یک ساعت گذشته را زلزده به مانیتور، تلاش کردم تا اوضاع و احوال ذهنم را در یک فاحشه اجباری، یک پسرک یتیمِ فقیر، یک دیوانه که گمان میکرد روحش تسخیر شده است، یک خواننده آوانگارد شکستخورده، و یک نویسنده ملحدِ پیر، بازآفرینی کنم. اما هر بار شکست خوردم. مبتذل میشود. مبتذلِ مبتذلِ مبتذل. در بهترین حالت پنج سطر نوشتم و وقتی که خواندمش، دچار تهوع شدم. نفرتانگیز است. آنقدر مبتذل است که در قالب یک دیوانه هم م- م- مبتذل میشود.

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 21:36

فرار (Escape) _ فرار چیست؟ فرهنگنامه آکسفورد «فرار (escape)» را -تقریبا- «رهایی از محدودیت و کنترل» تعریف میکند. تعریفی که بیاندازه عام است. _ نه! اینطور خوب نیست. به دلایل مبهمی دارم از ارائه یک تعریف شخصی از «فرار» هم فرار میکنم. از اول. _ فرار. خب، باید خوب فکر کنم. فرار... فرار... فکر میکنم تعریف کردن هر مفهوم و واژهای برای من بیاندازه سخته. اگه من دیکشنری مینوشتم، تا موقع مرگم فقط «الف» رو تموم میکردم، اون هم توی ده جلد. نه اینکه قصد داشته باشم این رو القا کنم که «من کمالگرا (پرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 21:36

اجازه بدهید. اجازه بدهید. خواهش میکنم هولم نکنید. به واقع نمیدانم از کجا باید شروع کنم. آن هم نه به این خاطر که جزئیات متنوع و متعددی در ذهنم تلنبار شده است، بلکه به این خاطر که هیچ چیز ندارم. بله، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 26 تير 1399 ساعت: 3:27

یاسمنِ عزیزدلم، از دلِ وحشتم از دنیایی که بدون تو هم جریان خواهد داشت برایت مینویسم. جهانی که با ما گاهی بسیار بد تا میکند و با همه ناچیزیاش، من را تا سر حد مرگ ترسانده است. به من بگو این چندمین شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 11 ارديبهشت 1399 ساعت: 16:42

شگفتانگیز است که زندگی چطور یک نفر را کیش و مات میکند. لحظهای درست در میان بهشتِ متصوری، و لحظهای دیگر در میان جهنم غیرقابل تصور. یک نظریه در این باب این است که زندگی به غایت کسشر است. نظریات دیگرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 11 ارديبهشت 1399 ساعت: 16:42

صفحه بندی