بیست و یکم بهمن، ۱۳۹۹ نوستالژی؛ کتابِ «اگر به خودم برگردم» از والریا لوئیزلی
احساس نوستالژی همیشه برایم ارزشی دگرگونه از دیگر احساسات داشته است. اما نوستالژی اساسا چیست؟ بهگمانم توصیف ماهیت احساسات انسانی در قالب مفاهیم، اگر نه کاملا، تا حد زیادی غیرممکن است. به تعریفات روانشناسی از احساسات هم وقعی نخواهم گذاشت، مگر آنکه قصدی پژوهشی داشته باشم. اما نوستالژی برای من احساسی است کاملا درآمیخته با هنر و ادبیات. اگر خوشحالی را احساسی کاملا مبتذل و غیرواقعی بدانم که در سرتاسر هنر فقط زمانی به چشم میآید که نویسندهای بیارزش دستاندرکار کاربرد آن باشد و یا، وقتی که نویسندهای بهواقع هنرمند برای لحظاتی غرق در ابتذال احساسی زودگذر باشد (و جز آن، فقط برای تحقیر این احساس)، نوستالژی دقیقا در نقطه مقابل آن قرار دارد. احساسی جهانی که در خوارترین و والاترین انسانها نمود پیدا میکند و همواره زیبنده است، جز آن زمان که _صادقانه بگویم_ در افرادی مشاهده شود که نسبت به آنها احساس تنفر داشته باشم. (و مگر درباره همه احساساتِ چنین افرادی، اینگونه نیست؟)
فرهنگ معین نوستالژی را اینگونه تعریف کرده است: «دلتنگی به سبب دوری از وطن یا دلتنگی حاصل از یادآوری گذشتههای درخشان یا تلخ و شیرین». تعریفی که برای من چندان دقیق و ملموس نیست. بزرگترین مشکل این تعریف، کاربرد واژه «درخشان» است. با این حال، از تعاریفی که دیکشنریهای آکسفورد، وبستر، کمبریج و لانگمن ارائه داده بودند بهتر است، حتی اگر تنها مزیتش برای من فارسی بودنش باشد. مثلا دیکشنری آکسفورد در تعریف نوستالژی میگوید:
"A sentimental longing or wistful affection for a period in the past"
اما همه اینها را به اینخاطر نوشتم که پاراگرافی از کتاب «اگر به خودم برگردم» نوشتهی والریا لوئیزلی را خواندم. خواندن این کتاب برایم بیشتر تداعیکننده وبلاگخوانی است تا کتابخوانی، اما نثر نویسنده بهمراتب زیباتر از همه نوشتههایی است که تابهحال در وبلاگها خواندهام. پاراگراف مورد اشاره این است:
ولی نوستالژی همیشه نوستالژی گذشته نیست. بعضی چیزها از قبل نوستالژی ایجاد میکنند: فضاهایی که به محض یافتنشان میدانیم از دست خواهند رفت، جاهایی که میدانیم در آنها خوشحالتر از هر زمانی در آینده خواهیم بود. در این مواقع روح به دور خودش میچرخد، انگار بخواهد تماشای زمان حالِ خودش از آینده را بازنمایی کند. شبیه چشمی که از جایی در آینده به خودش نگاه میکند، حالِ دوردستش را میبیند و مشتاقش است.
نکتهای که نویسنده در اینجا مطرح میکند، بسیار نزدیک به واقعیتی است که پیش از این شخصا تجربه کرده و به آن اندیشیده بودم. به همین خاطر است که تمایل شدیدی داشتم تا آن را در اینجا ثبت کنم.
.این پست در اصل به اینجا تعلق دارد
برچسب:
نویسنده: باران زمانی