خرید بک لینک

اجازه بدهید. اجازه بدهید. خواهش میکنم هولم نکنید. به واقع نمیدانم از کجا باید شروع کنم. آن هم نه به این خاطر که جزئیات متنوع و متعددی در ذهنم تلنبار شده است، بلکه به این خاطر که هیچ چیز ندارم. بله، برای این است که نمیدانم از کجا باید دفاع از خود را شروع کنم. پس اجازه بدهید ببینم باید چه کنم، چون بههرحال باید بنویسم. بله، موظفم که بنویسم. این یک ماموریت اساسی است. چیزی فراتر از وحی ماموریت الهی به محمد برای قرائت. این بار این یک چیز واقعی است.

اگر بخواهید برایتان تمام ماجرا را از آغاز تعریف میکنم. خواهم نوشت که "همه چیز از آنجا شروع شد که من متولد شدم." نه؟ خیلی طولانی و حوصلهسربر خواهد بود؟ جزئیات بیهوده زیادی خواهد داشت؟ بله. من هم با شما موافقم. اما واقعا نمیدانم چطور شروع کنم. باور کنید اگر بدانم از کجا و درباره چه آغاز کنم، تا قیام قیامت میتوانم دفاعیهام را کش بدهم. دفاعیهای خواهد شد که مو لای درزش نمیرود. و در آخر خواهید دید که من تبرئه میشوم. از همه آنچه که نمیدانم چیست تبرئه خواهم شد. خواهید دید که دفاعیه من تنها دفاعیه واقعی است که تا به حال در این جهان عرضه شده است. همهتان من را خواهید بخشید، چون به شما نشان خواهم داد که من هیچ تقصیری بر گردن ندارم.

بله. من یک انسان بیگناهم. برخلاف آنچه روشنفکران احمق جامعه ما از آن به عنوان "مسئولیت" یاد میکنند، من خواهم گفت که این بار مسئولیت بر شانههای من سنگینی نمیکند. باور کنید یا نه، حتی میتوانید دفاعیه من را به کل جانداران این عالم تعمیم بدهید. کافی است کمی جزئیات را در خط زمان عقب یا جلو ببرید و یا اندکی تغییر دهید، تا بیگناهی همه ما اثبات شود. من به شما دروغ نمیگویم. اصلا حتی نمیدانم چرا باید دروغ بگویم. به من اثبات شده است که بهترین راه، چه برای فرار و چه قرار، راستگویی است. اما از بحث نباید منحرف شویم. من وقت چندانی ندارم. توتون این سیگار که تمام شود، وقت من هم به پایان میرسد. بله، گذر زمان همین اندازه بیهوده است.

شما هم متوجه شدید؟ توضیحاتی که من تا به حال ارائه دادم، این تصور را برنمیانگیزد که من میدانم باید درباره چه حرف بزنم؟ البته که میدانم. خوب هم میدانم. تنها نمیدانم از کجا باید شروع کنم. این همه مشکل من است، که البته برای این هم تقصیری ندارم. آهان. فکری به ذهنم رسید. چطور است از آخر شروع کنم؟ مثل همه داستانهایی که پایان خودشان را پیش از بیان اصل ماجرا برملا میکنند. البته "اصل" واژه اشتباهی است. هیچیک، نه آغاز، نه میانه و نه پایان، از اصالت بیشتری برخوردار نیستند. ارزش همه چیز یکی است. بله. همینطور است.

حالا اگر اجازه بدهید، من شروع کنم. و همانطور که گفتم، از پایان آغاز میکنم. بله. آخر ماجرا چیست؟ آخر ماجرای زندگی من. حدس دشواری نیست. میدانم که تا به حال همهتان آن واژه وهمناک را حدس زدهاید. پس از بازگو کردنش نهراسید. بله، آخر ماجرای زندگی من مرگ است. و مرگ نه دروازه است، نه پل، نه یک حادثه. مرگ هیچ است. یا بهتر است بگویم هیچ نیست. همین ادعای من را درباره بیگناهی اثبات نمیکند؟ البته که میکند. اجازه بدهید. شرح خواهم داد.

یا شاید هم نه. چرا که _باور کنید یا نه_ سیگار من به پایان رسید. این کام آخر خواهد بود و من وقت چندانی برای شرح و تفصیل نخواهم داشت. اما میتوانم ادعا کنم که دفاعیه من کامل است. اگرچه میتوانست قانعکنندهتر از این باشد، اما کامل است. بیگناهی من واضح است. و اگرچه خود هنوز رنج میکشم و احساس میکنم دارم بابت کارهای کرده و نکرده شکنجه میشوم، اما بیگناهم. مثل همه شما.

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 26 تير 1399 ساعت: 3:27

صفحه بندی