«با چه کسی سخن باید گفت؟» - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:13
"کریستف دوباره به سرعت وارد کلیسا می شود. شمع کنار محراب با نوری زنده و یکپارچه می سوزد. کریستف خود را به میز چوبی می رساند، برای لحظه ای با همه وجود به تصویر زل می زند. سپس ناگهان با همه قوا مُشتی بر شمع روشن می کوبد. صدای بمی در ساختمان سیمانی می پیچد. محراب به لرزه می افتد. شمع ها می افتند و موم ...
«متن شدیدا انتقادی !!! » - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:13
سه روز دیگر،قرار است کاروان تیم ملی المپیک ایران متشکل از 63 مرد و زنی که هر کدامشان در ایران کسی هستند و برای مردمشان قهرمان تلقی می شوند؛مورد تمسخر بیش از یک میلیارد بیننده از سراسر جهان قرار گیرند..اما کاش ماجرا به همین 10 جین مرد و زن تمام می شد و آنها قربانی کج سلیقگی ها می شدند...مشکل اصلی این...
«بعد از سفرهای سگی سگی :) » - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:13
«این داستان: روزی که نکوست؛از صبحش پیداست...» +عه...علی پاشو هندزفریت پیچیده دور گردنت،الان پاره میشه :/ [منو بگو..هنوز حرف مامانم تموم نشده بود که پریدم بالا...] +بفرما..اسم هندزفری و گوشی و لپ تاپ که بیاد بیدار میشه...یک ساعته دارم صدات میزنم... [و بعد هم از اتاق رفت بیرون...واقعا راست میگفت.حالا ...
«سر بکنید تابستون را با اینا :) » - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:13
جناب هولدن کالفیلد عزیز بازی مفیدی به راه انداختند با این مضمون : "با اینا تابستونو سر بکنید" :) دعوتنامه که نداشتم؛ولی خب با کمال پر رویی، من هم به این موجِ به راه افتاده می پیوندم :))* فیلمهایی که نظرمو جلب کردند :** اول از همه،چون خیلی فیلم می بینم،خیلی فیلم معرفی میکنم ... :) + درامِ موزیکالِ هی...
«سیر کردن شکمِ مردم کدام کشور اولویت دارد ؟! » - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:13
+ببخشید آقا،خیابون عافیت را رد کردیم ؟ -بله! همون اولین ایستگاه این خیابون بود...همین جا پیاده شو...یه 10 دقه ای بیشتر راه نیست! +ممنون :( راننده زد کنار و من هم که همون موقع هم دیرم شده بود از اتوبوس پیاده شدم ولی با اینکه عجله داشتم؛سعی کردم با آرامش و با یه سرعت عادی راه خودم را برم...اینطوری نه ...
«یک نمیه شب کلافه کننده :( » - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:13
گزارشگر خسته و سانسورچی کلافه و کیفیت پخش در حد دهه 90 میلادی! این است قصه ی پخش جذابترین رقابت المپیک...* این حق من نیست که ساعت 2 نیمه شب،با ذوق و شوق بدون در نظر گرفتن خستگی،پای تلویزیون بنشینم تا ببینم اعجوبه ی جدید تنیس چه میکند؛آنوقت شبکه ی منگلی (!) ورزش مثل یک احمق برخورد کند! [البته احمق خو...
BehdadSalimi# - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:12
مثل یک کابوس بود! یک کابوس شبانه درست در عمیق ترین نقطه ی خواب .. آنقدر خواب عمیقی بود که سرمان را بریدند ، اشک ریختیم و درد کشیدیم اما از خواب نپریدیم .. انگار دنباله ی همان خوابِ کابوس وار،حالا واقعیت مان را شکل داده .. واقعیتی که نمی خواهیم باور کنیم .. نمی خواهیم باور کنیم که فرهاد قصه ی ما،تمام...
«توییت یک» - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:12
کم کم به زمان «گرفتن یک ست از کره و ژاپن واسمون آرزوئه» برمیگردیم :( انگار باید دوباره ولاسکو را بیاریم و از نو بزنیم ... ! فقط ما موندیم و این سوال که بالاخره کِی چیزی از ارزش هامون کم میشه :(
«داستان کوتاهی درباره عشق» - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:12
- چرا من را زیر نظر داری ؟ + چون که ... چون که عاشقتونم. واقعا عاشقتونم. - و چی...چی میخوای ؟ + نمیدونم. - میخوای بغلم کنی ؟ + نه. -شاید دلت میخواد باهام بری مسافرت.مثلا کنار دریا یا بوداپست ؟ [سرش را به علامت نفی تکان می دهد.] خب پس چی میخوای ؟ + هیچی. - هیچی ؟ + هیچی ... [سکوت میکند] این بیرون خون...
«توییت دو : سی و سه» - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:12
بنام خدا ! کمیل قاسمی در برابر حریفی از 2 - 4 - 6 - 8 - 10 .... حریفِ کمیل آمریکایی بود :) بنظرم بزرگترین ضربه ای که آمریکا طی این 38 سال از ایران خورده،توی کشتی آزاد جلوی کمیل قاسمی بوده !!! #کشتی_سی_ثانیه_ای
«توییت سه : آرایشگر لعنتی! » - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:11
آرایشگر گرام! ای کاش پیش از دست بردن به پیرایش موهای بنده،به دست به آب مراجعه می کردید...آخَر موهای من که جایِ ... استغفرالله ... :( + سگ منُ بخوره اگه یکبار دیگه چشم تو چشم این احمق بشم :/ #شاید_موقت_حتی :|
«سگی ترین روزِ سگیِ تاریخ :( » - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:11
سرم داره از درد متلاشی میشه...روزی بدتر از دیروز و امروز نداشتم طی سالی که گذشت... :( خدا کنه بدتر از این نشه -_- + نشد بیام پست های خوشگلتونو بخونم ... باید خیلی منو ببخشید :/ (خداوکیلی چقدر هم پست گذاشتید طی دو روز !) + سفر داریم! چه سفری ! .. فردا عازمیم .. ! اگه شد قبل رفتن ، نشد هم بعدا ، خیلی ...
«با تو بودن» - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:10
#بارون #مه #شمال #دل_هوای_بی_تو_بودن_داره !!! :/
«دیگه لعنت به اون موزیکی که تنهایی گوش کنم...» - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:10
از مسافرت برگشتیم ... چه برگشتنی ... ! [انقدر اینو به کار میبرم تا خودم خسته بشم!] درست چند ساعت قبل از طوفانی که چهار نفر را زیر گرفته بود و برق شهرها را قطع کرده بود، از قائله گریختیم ! و ای عجب که چه سفری بود ! حداقل تا تعطیلات آینده، هیچ هوای دو نفره ای به رمانتیکی هوای لاویج نخواهیم داشت ! هیچ ...
«مهران مدیری 3> !!! » - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:10
"بنظرت اگه من پول داشتم میومدم هی جلوی مردم بگم بِدَم بِدَم ؟!" "پسره میاد یه لیوان شیرموز میخره تموم مشکلاتش حل میشه" فقط خواستم بگم مرسی مهرانِ مدیری ! چه میکنه با این دورهمی که دل همه رو برده ... ! حالا بماند که یه بار تموم حقه هامونُ رو کرد و ما رو زیر نگاه چپ چپ و خیره ی Parents ، آب .... !
«تغییر آدرس و هر آنچه که هست!» - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:10
بالاخره آدرس وبلاگم رو تغییر دادم! اینقدر سخت بنظر میومد که از وقتی که تصمیم گرفتم اینکار رو بکنم تا الان که نهایتا انجام شد،حدود یک سال گذشته! و بعد از یک مدت طولانی [که واقعا بی سابقه بود]،عنوان وبلاگ هم تغییر کرد! همینطور قرار بود قالب هم تغییر کنه ولی اینقدر این قالب رو دوست داشتم (Artwork by OS...
«فاحشه گری در مطبوعات! » - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:10
+ متن ویرایش شده :/ «از معدود نوشته هایی که بعد از پست کردنش،احساس رضایت میکنم،از اینکه چرت و پرت نیست!» + شاید تا همین چند وقت پیش،به کار بردن کلماتی نظیرِ عنوان این مطلب،برای مطبوعات و نشریه های داخلی کار سخت و نسبتا شرم آوری بود! ولی اخیرا مشاهده شده که نشریه ای که توسط افراد و نهادهای بسیار بلند...
«تابستون کوتاهه ... !» - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:10
تابستان هم با تمام خوبی ها و اکثرا بدی هاش تمام شد و دوباره باید راه بیفتیم کوله بر دوش به سمت مدرسه! (تنها هیجانش اینجاست که منتقل شدیم به یه مدرسه جدید[سابقا فرزانگان] و به این صورت میشه گفت که A new jou ey starts ! ) در این سه ماه و اندی که گذشت،یک ماه رمضان داشتیم که فقط به خواب گذشت! بعد از یک ...
«شلم شوربا ...! :/» - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:09
* از همون اول که این مهندسان چینی شهر رویاها رو توی اصفهان ساختند،بابام میگفت بریم ببینیم چیه! ولی انقدر من مخالفت کردم و گفتم مزخرفه [خب عاغا ترس از ارتفاع که بزرگ و کوچک نمیشناسه!] که بعد از یکی دو سال،تازه دیشب رفتیم! پسر جاتون خالللییی ! فوق العاده بود! تازه من 2 3 تا بازی هاشو بخاطر ترس نرفتم؛و...
«این کنکور لعنتی!» - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 13:09
عذاب های دوران مدرسه واسه ی من دو دسته میشند! اول خود مدرسه رفتن،که خیلی هم دردناک نیست؛دوم،فکر کردن به موضوعات مرتبط با مدرسه ست که «ان هذا عذاب الیم!» حقیقتا قبل از مدرسه رفتن عزا و ماتم به پا کرده بودم،ولی بنظرم کل اتفاقات غم انگیز در مورد مدرسه رفتن،در نخوابیدن تا لنگ ظهر خلاصه میشه! سایر موارد ...

برچسب‌های محبوب

مکن ای صبح طلوع | یاران چه غریبانه | behdad salimi | کریسمس مبارک | ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد | مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه