خرید بک لینک

مثل یک کابوس بود! یک کابوس شبانه درست در عمیق ترین نقطه ی خواب .. آنقدر خواب عمیقی بود که سرمان را بریدند ، اشک ریختیم و درد کشیدیم اما از خواب نپریدیم .. انگار دنباله ی همان خوابِ کابوس وار،حالا واقعیت مان را شکل داده .. واقعیتی که نمی خواهیم باور کنیم .. نمی خواهیم باور کنیم که فرهاد قصه ی ما،تمام کوه را تراشید اما باز هم فرجام نرسیدن بود ..

گویا وقتی نوبت به ورزش و المپیک و اینجور کوفت و زهرمار ها می رسد؛ ما ایرانی ها را به چشم یتیمی مینگرند .. انگار که یک سری لاشخور نشسته اند تا سر فرصت بیایند و حق مان را بخورند .. حق مان را میخورند و همه ی دادگاه ها چشم شان را می بندند .. دستِ آخر، این یتیم می ماند و یک کوه ناله و شکایت که هیچ کس را یارای شنیدنش نیست ..

دیشب،به معنای واقعی کلمه،یک جنایت هولناک روی داد .. جنایتی که عدالت را به پای خودخواهی ها و دشمنی ها و کینه توزی ها ذبح کرد ...

در حالی که بیش از سه ساعت از نیمه شب گذشته؛میلیون ها نفر برای تماشای قهرمانِ غرور آفرین شان ، به گیرنده هایشان زل می زنند .. همه میدانیم که باز هم قرار است یک ایرانی روی سکو برود و پرچم مان را با غیرت بی نظیر خودش،باز هم برافراشته کند ... هیچ کس حتی شک هم ندارد که تا این اتفاق،دقایقی بیش نمانده ..

قهرمان روی صحنه می آید و یک ملت برای موفقیتش دست به نیایش بر میدارد .. قهرمان با دو صد کیلوگرم فولاد سرد،تن به تن می جنگد .. درد زانویش که حالا به اوج خود رسیده،پشت غرور و غیرت و عشقش مخفی می شود .. فولاد سنگین را روی بازوهای تنومندش نگه می دارد .. قهرمان منتظر است تا صدای سوت را بشنود و با سربلندی ، فولاد را به زمین بکوبد .. قهرمان جلوی چشم همگان،فولاد را به زمین می کوبد و قهرمانانه مورد تشویق قرار میگیرد .. هیچ منطقی نمی تواند باور کند که او مصدومیتش را شکست داده و حالا در نبرد با وزنه های پولادین ، غرورمندانه تر از همیشه،پیروز می شود ..

همه اشک شوق در چشم هایشان حلقه زده و آماده اند تا صدای سرودِ ملی،ضربه ی نهایی را بزند و اشک جاری شود .. !

اما گویا چیز دیگری می تواند اشک مان را زودتر جاری کتد ... جلاد، تاب دیدن این شادی ها را ندارد .. گویا بر اساس یک قانون نانوشته،هیچ کشوری حق داشتن بیش از دو قهرمان در یک رشته را ندارد .. حالا چراغ های سفیدی که نوید بخش سومین طلای ما بودند،رنگ شان سرخ می شود و وزنه از دست بهداد می افتد ..... جلاد لبخند می زند ...

وزنه که از دست قهرمان افتاد، ما ماندیم و یک کوله بار غم ... کوله باری که از لندن و بریدن سر سعید عبدولی به ریو کشاندیم؛با هزار امید و آرزو .. قرار بود کوله بار اندوهمان را در برزیل جا بگذاریم .. اما نحسی المپیک ادامه داشت ..

حالا ما مانده ایم و غارت بی رحمانه ی رویاهای مان .. ما ماندیم و یک تصویر دو دقیقه ای از قهرمانی که اشک می ریزد و فریاد می زند که به آسانی حقش را خورده اند .. ما ماندیم و همین دلنوشته هایی که می نویسیم تا بگوییم که بعنوان یک ایرانی "این بار بیش از همیشه احساس می کنیم در این دنیا غریبه ایم" ...

+ ساعت حدود یازده است ! مگر میتوان اشک نریخت ؟! هفت ساعت از این کابوس گذشته،هفت سال هم که بگذرد،یادآوری این اتفاق اشک به چشمانم می آورد ... نحس ترین روز تاریخ ورزش ایران بود ... وقتی قهرمانان سرزمینت یکی پس از دیگری اشک می ریزند ... با محمد بنا (عکس) اشک ریختیم و دلمان میخواست بهداد اشک شوق به دیدگان مان بیاورد ... که نگذاشتند ...

+ ما ماندیم و یک صفحه در اینستاگرام که در عرض کمتر از 4-5 ساعت بیش از 200 هزار بار زیر آن #behdadsalimi نوشته شد ... لا اقل ، مردم ما تنها کاری که از دست شان بر می آید را انجام می دهند ... ! :)

هر چقدر هم در تمام پست های وبلاگم هم به ضعف های موجود در کشورم اشاره کرده باشم؛ افتخار میکنم که ایرانی هستم ... این بار بیشتر از همیشه ...

برچسب: behdad salimi,behdadsalimi instagram,behdad salimikordasiabi, نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:12

صفحه بندی