خرید بک لینک

«این داستان:

روزی که نکوست؛از صبحش پیداست...»

+عه...علی پاشو هندزفریت پیچیده دور گردنت،الان پاره میشه :/

[منو بگو..هنوز حرف مامانم تموم نشده بود که پریدم بالا...]

+بفرما..اسم هندزفری و گوشی و لپ تاپ که بیاد بیدار میشه...یک ساعته دارم صدات میزنم...

[و بعد هم از اتاق رفت بیرون...واقعا راست میگفت.حالا بماند که اصلا هندزفری ای در کار نبود :)

بلافاصله دستمو کردم زیر بالشم که گوشیم را بردارم...

چشمتون روز بد نبینه...دستم سوخت ... گفتم "خدایا این چی بود زیر بالشم ؟!" درش آوردم،دیدم واقعا گوشی خودمه

صفحه را روشن کردم دیدم روی صفحه قفل یه چیزی نوشته بود...هول شده بودم اصلا کامل نخوندم...:))

"Your device was overheated so we closed all the applications in order to prevent damages to your phone"

آخ آخ آخ! گوشی بدبخت یه چند ساعتی توی یک بازی دیتادار 4 گیگابایتی بوده... ]

**خلاصه اینکه وقتی خوابتون میاد؛حتی ممکنه وسط بازی خوابتون ببره :) مراقب خودتون و گوشیتون باشید :)

رفتم دو تا لقمه صبحونه خوردم ولی از بس حواسم پیش گوشیم بود؛کوفتم شد :)

ولی لپ تاپم سلامت باشه؛از همون صبح تا الان که نزدیک 12 ساعت گذشته؛دارم وبلاگ های شماها را میخونم :)) البته وسطش هم یه کم شیمی خوندم که از بس نویسنده ش بی مزه ست و از اول تا آخر جک و خاطره تعریف میکنه توی کتاب؛داره حالم به هم میخوره :/

نمیدونم ربطی داره یا نه؛ولی یه چیزی شبیه "دو دقه اومدیم خودتونو ببینیم؛همش تو آشپزخونه اید" ... به جای تست؛همش از خاطرات خودشون توی دوران تحصیل تعریف میکنند آقای بهمن بازرگانی :))

از صبح تا حالا هم؛که فکر کنم عوارض همون اتفاق ترسناکِ بعد از بیدار شدن باشه؛ با خواهر و مادر و پدر و سایر بستگان،توی سر و کله ی همدیگه میزنیم و خلاصه؛

دارم تاوانِ سمیرم رفتنِ 5شنبه و جمعه را میدم انگار :) دقیقا برعکس "پایان شب سیه،سپید است :)"

از چند ساعت پیش تا حالا،قفل کردم روی یک آهنگی...فکر کنم تا وقتی که حالم دیگه ازش به هم بخوره؛ول کن نباشم :))

آهنگ از وب scent written هستش :)

+از سفر هم حرف برای گفتن دارم ... که بماند برای بعد :) تمِ شادِ سفر شباهتی با امروزِ من ندارد :)

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:13

صفحه بندی