امروز بعد از مدتی،بالاخره یه دل سیر خندیدم !!! اونقدر خوب بود، اونقدر همه چی دلچسب بود که تقریبا هیچ چیز دیگهای نمی تونه این حس خوب رو ازم بگیره :))
بحث آزاد انگلیسیـمون که سه ساعت و نیم خنده و حتی قهقهه بود! هر دو تا استاد امروزـمون آخر کلاس گفتند "حیف که دلم نمیاد بندازمت!" حتی آقای م. که به شدت توپش پر بود! البته من هم خیلی کار بدی نکردم... استاد گفت با شنیدن کلمهی friendship یاد چی می افتید ؟! گفتم Your aunt :/ حرف بدی زدم عایا؟! :دی [البته نمیدونم چرا امروز در کل یه کم بی ادب شده بودم توی کلاس! فکر کنم تاثیرات پارتنر عزیزم بود :/]
بعد از کلاس هم که تمام عوامل دپرس کنندهی این چند روز کنار زده شد و شکراً لله،فعلا همه چی -با تقریب 50درصد- بر وفق مراده!
[وسط نوشته. اصفهانی اگر هستید؛به کافه رادیو یه سری بزنید حتما ! همه چی که توی جلفا و خاقانی نیست! والا :| ]
عصر هم که فوتبال بود :/ از اون فوتبال هایی که منتظری سایرین منزل رو ترک کنند و هر چی بد و بیراه هست به داور و حریف نثار کنی! یعنی این دروازهبانِ فلان فلان شده حداقل بیست دقه از وقت بازی رو تلف کرد! البته دست دوستان حاضر در ورزشگاه رو می بوسم که خوب پدری ازش در آوردند و حالا هم دست از پا دراز تر باید برگرده خونهـشون! :))))
کلا به جز امتحانِ فردا، همه چیز خوبه! :))
.: فردا که از مدرسه برگشتم،دو ساعت خوابیدم،رفتم آرایشگاه یه سر و سامونی به موهام دادم،می شینم پای بیان و تا صبح یکشنبه لایک و کامنت میذارم ... و البته،کامنت های خودم رو هم تایید میکنم :/
.:. چطور میشه یهو همه چی خراب میشه،بعد دوباره یهو همه چی درست میشه ؟! خب این شکلی که وای به حال زندگی هامون! همهـش یهویی شد که :/
.:.: توجه کردید که چقدر پست جلفی بود ؟! :دی
راستی!
هیچی! :دی :|||
برچسب:
نویسنده: باران زمانی