خرید بک لینک

خوب که بازی کردند و شهربازی را به غوغاکده تبدیل کردند، رفتند سراغ غرفه تا چیز میز بخرند! یک نفر گوشوارههای تزئینی،یک نفر انگشتر آبپاش، یک نفر هم از این مدادها که شبیه تنهی درخت هستند و دل هر دختر بچه ای را می ربایند...! خلاصه! هر کس چیزی خرید! به یکدیگر نشان می دادند و ذوق میکردند! "مال منو ببین چراغ داره!" "از من چه برقی میزنه!" "از من که بهتره! ببین رنگش یاسیـه!"

صدایـشان سقف شهربازی را به لرزه انداخته بود! آخر میدانید که! دختربچه ها با هر چیز فینگیلی، ممکن است کلی ذوف کنند! حالا شما فکر کنید این همه بچه، با این همه انرژی و این همه چیز فینگیلی! با تمام توان هم روی گوشهایت را میگرفتی، باز هم فایده نداشت؛ فریاد شادیـشان خیلی بلند بود!

در این میان، اما... یک نگاه می توانست هر دو گوشـت را کر کند! یک لحظه چشمانت بیفتد به نقطهای چند متر دورتر از تجمّع بچه ها... به دختربچهای با مقنعهی یک دست سفید که بخاطر نداشتن گلدوزی های صورتی، کمی با لباس فرم بقیه تفاوت داشت...

دخترک گوشهای ایستاده بود و لبانش را به هم دوخته و چشمانش را به غرفهی فینگیل فروشی...! به گمانم اگر سوی چشمـش را میگرفتی، مستقیم می رسیدی به همان مدادِ درختی و به آنجا که می رسیدی، آنوقت تمام بدنت به رعشه می افتاد! انگشتانت را میبردی لای موهایت و همه را رو به بالا می کشیدی و بعد دستانت را همان طور که از روی سرت پایین می آمدند، پشت گردنت حلقه میکردی و با نفس های لرزان، سرت را رو به بالایی میگرفتی و از خودش می پرسیدی که "آخه چرا؟!" ...

بعد هم قطعا جوابی نمی شنیدی و خسته از تمام سوالاتی که از بالایی پرسیدی و هیچوقت جوابـشان را نگرفتی، می رفتی چمباتمه می زدی گوشهای از این دنیای کذایی و زار زار اشک می ریختی و از خودت میرسیدی "واقعا چرا ...؟"

.: کاش فقر هم گروه بندی سنی داشت...!

حقیقتا من اگر جای خدا بودم، فقیر بودن را به افراد زیر 18 سال توصیه نمیکردم...!

.:......

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 13:21

صفحه بندی