Play It!
چهارم مهر بود ولی خب واسه ی ما سمپادی های اصفهان روز اول مهر به حساب می آمد...!
با همان شوق همیشگی و حتی شاید بیشتر از پیش؛ شیمی فیزیک ریاضی ام را داخل کیفم جای دادم و با خودم گفتم:
«هم ایول بهشون؛هم تو روحشون!چرا نمیذارن از فیزیک و شیمی لذت ببریم!؟حتما باید همون روزی که این دو تا کتابِ جان را توی کیفم میذارم؛این ریاضیِ کوتوله یِ لعنتی با اون جلد زشتش را هم بذارم کنارشون؟!»
صبحانه ناقصی نوشیدم(!) و بلافاصله راه افتادم!وقتی به مدرسه رسیدم یک دفعه چشم هام چهار تا شد و توی دلم-به گونه ای که اگر کسی نزدیکم بود؛می شنید-زمزمه کردم:
«آخ آخ آخ! این جا چه خبره؟! آخه به اینها که همه اش دم از بودجه میزنند؛آب نما و آلاچیق میخورره؟!»
از کنار آلاچیق ها گذشتم و رسیدم به دوستانم که روی همان نیمکت های قدیمی مدرسه نشسته بودند و با هم -به قول معلم فیزیک جدیدمان- حرف های مفت و بیهوده میزدند!
«سلام!سلام!سلام!سلام!سلام!سلام! عههه! آقا همگی سلام!»
«بَه بَه!کفش و کیفت را هم که ست کردی؟!قرمزی!!» و بعد همه زدند زیر خنده!
چند دقیقه ای که با یکدیگر گپ و گفت داشتیم؛زنگ هم زده شد و در غیاب دو تا از پایه ها [چهارم ها که نبودند و اول ها هم که نسلشان منقرض شد!] سر صف ها ایستادیم!
خوش آمد و بعد هم لیستی از افتخارات مدرسه و رتبه های کنکور و المپیاد ها و مسابقات مسکو و... نهایتا هم فهمیدیم که شدیم مدرسه ی اول استان اصفهان...
کلاس اول؛شیمی بود...عشق!
معلم که وارد کلاس شد؛تازه فهمیدم این کسی که تا پارسال به عنوان دبیر زبان فارسی می شناختمش؛همان آقای شفیعی معروف؛یکی از برترین دبیران شیمی اصفهان است...
و چه معلم خوبی بود...اینجاست که باید پیش خودم بگویم:
«ای جان!معلم که عالی؛شیمی هم متعالی...چه شود امسال!»
کلاس دوم؛فیزیک!
معلم وارد کلاس شد و...
چه خشن!چه عصبی!برگشتم و رو به دوستم گفتم:
«امسال چه خاکی به سرمان کنیم با این لعنتی(معذرت!)!»
اما کمی فکر کردم و گفتم:
«نکند میخواهد فعلا زهره چشم بگیرد!؟!»
گویا همین نیز بود!کمی بعد خوش اخلاق تر ولی همانقدر مقرراتی و جدی...!
«آقای فلانی!چرا خودکار در دهانت میکنی؟!در کلاس من خوردن هر چیزی ممنوع است!»
«فلانی!مگر هنوز بچه ای که دست میگیری؟!باید به قدری از فهم رسیده باشید که نیازی به اجازه گرفتن نباشد!»
این یکی هم خیلی دوست داشتنی بود...از این نظر که با تمام مقررات و جدی بودنش؛کلاسش به هیچ وجه خشک و بی روح نبود...
با دبیر ریاضی هم که در کلاس های تابستانه آشنا شده بودم...!معلم خوبی ست...ولی خب؛فقط درس دادنش خوب است...با خودش خیلی حال نمیکنم!
پ.ن یکم.
عنوان پست یه چیز دیگری بود؛ولی وقتی شروع به نوشتن کردم کلا موضوع تغییر کرد...!
بد هم نشد؛هنوز چیزی در ذهن دارم که بعدا بنویسم!
پ.ن دوم.
چرا اینقدر با مدرسه حال کردم؟!
انتظار نداشتم از خودم؛واقعا...!
پ.ن سوم.
اون اهنگ را هم گوش کنید ولی دانلود نکنید؛برید بخرید!
پ.ن چهارم.
این لینک را یک چک بکنید لطفا:(بی ربط!)
بعدا نوشت!
راستش الان برای اولین بار خودم متن را مرور کردم؛چقدر غلط تایپی!حداقل 7-8 تا میشدند!
برچسب:
نویسنده: باران زمانی