پنج شنبه شب که خاطراتم را می نوشتم؛
با خودم گفتم "چیزی نمونده که توی دفترچه ت بنویسی «ناگهان،چقدر زود دیر می شود...»..."
امشب فهمیدم؛
که خیلی ناگهانی تر و خیلی زودتر از اون چیزی که تصورش را بکنم،دیر می شود...
امشب،بهم اثبات شد که چطوری یه شب میتونه همزمان،بهترین و بدترین شب زندگیت باشه!
----------
+ از این سه روز و سه شب،چهار تا خاطره نوشتم...
چهار تا متنی که بازخوانیشون واسم جز اشک و گریه چیزی نداره...
ولی...
احتمالا از فردا پستشون میکنم!...
راستش؛همیشه دلم میخواست بتونم توی وبلاگم حرف "خیلی دلی(!)" بزنم...!...این هم یه فرصت مناسب...
:(((
برچسب: خیلی زود دیر شد,
نویسنده: باران زمانی