پر واضح است،که اگر عبارت نسبتا مقدس "وبلاگنویس" را در توصیف خودم به کار ببرم،عزیزانِ جانی که واقعا و حقیقتا وبلاگنویس هستند،بر سرم هوار شده و از منزلتشان دفاع خواهند کرد! [حداقل،در دل هایشان؛نفرین کرده و خواستار حذف بنده از بیان،بعنوان یک تومور سرطانی در جمع وبلاگنویسان، خواهند شد] +وسط نوشت: خدا میداند چه زمانی قرار است کاربرد صحیح "،" و "؛" و حتی "!" را بیاموزم!
پس طبیعی ست،که برای توصیف خودم،از این واژگان استفاده نکرده و به جای "چه شد که وبلاگنویس شدم؟" از "چی شد که وبلاگ نوشتم؟!" بهره خواهم برد. [شاید هم بگویید خب چه فرقی کرد؟! چه علی خواجه،چه خواجه علی!]
به هر حال...داستان از آن جایی شروع شد که...
Loading.
Loading..
Loading...
....Loading
error! 404 Not found...
شاید دوست داشته باشید همین جا خواندن ادامه ی متن را منصرف شوید و بعد هم با خود بگویید "مرتیکه ی فلان فلان شده فکر کرده ما مسخره شیم!ما را سرکار میذاره؟!" یا یک چنین جملاتی...! و خب،من هم اصلا در شآن خودم نمی بینم که التماستان کنم "تو رو خدا بقیه ش را هم بخونید!قول میدم دیگه اذیتتون نکنم" و از اینجور حرف ها...
هم دارای قوه ی عقل و هم داری قوه ی اختیار هستید! پس اگر دوست داشتید،ادامه دهید!
راستش! داستان وبلاگ نوشتن من اصلا به جذابیت و خیال انگیزی داستان "و ر ب ر ب م"* نیست...(از این داستان هایی که بعد هم ممکنه دو نویسنده یه جایی همدیگه را ببینن و بعد طرف متاثر به تاثیرگذار رو کنه و بگه "من کل زندگیم را مدیون تو ام" [باید پستش را بخونید تا متوجه بشید!]
یا فکر کردن به شروع کار واسه من،به هیچ وجه یادآور یک درام غمناک،مانند داستان "نبض احساس" نیست...!
یا حتی به اندازه ی داستان "آقا صابر" لوس و بی مزه هم نیست!
البته شاید هم مانند یکی از اینها باشد(قطعا اولی نیست!) اما آنچه که من احتمال می دهم این است که...
روز ششم عید یک سالی که احتمالا سال پیش بوده،همین جور که از بی برنامگی و بی حوصلگی مفرط رنج میبردم و راهی هم برای فرار از دست غول بی شاخ و دم "حوصله سر رفتگی" نداشتم،زدم به دل میهن بلاگ،رفیق قدیمی خودم! [همان جایی که پیش تر در آن وبلاگ علمی مدیریت میکردم!(چرا اینکار را میکردم،نمیدانم!)]
مشخصا حال اینکه به ذهن خودم فشار بیارم* تا رمز عبور وبلاگ های قبلی را به یاد بیارم و دوباره بنشینم و مطلب علمی،آن هم از ویکیپدیا،کپی-پیست کنم،نداشتم!
یه پرانتز هم باز کنم...
که 3-4 ماه قبل از این واقعه ی شوم(یا شاید هم خوش یمن)[یا حتی برعکس:خوش یمن(یا شاید هم شوم)] برای اولین بار توی عمرم،دفترچه ای برداشته بودم و در آن،چرت و پرت هایی می نگاشتم و نام "دلنوشته" یا "روزنوشت" یا "نثر ادبی!" و این قبیل اسامی ناروا را بر پیکر وجودی آن نوشته ها می نهادم!
پرانتز بسته...
خب،به سبک کتاب دین و زندگی،می توان از دو واقعه ی نامبرده؛یعنی یک؛ورود دوباره ی من به میهن بلاگ و دو؛ حال و هوای شاعرانه ی آن روزهای من،نتیجه گرفت که...
آری! این گونه شد که من وبلاگنوی...ببخشید! وبلاگ نوشتم!
* بابت مخفف سازی شرمنده!
**بعضی مواقع،واقعا نیمتونم تحمل کنم که کتابی و رسمی بنویسم! بیارم = بیاورم! طبیعتا باید میدونستید!
+اونجایی که لودینگ بود و بعد هم ارور داد (!)،یک روایت واقعی بود...یعنی یک داستان مهم پشت آن نهفته است! پس خیلی هم سرکاری نبوده!
+داستانی که بعدا خوندید،ممکنه درست باشه!یعنی خودم هم به صحتش اطمینان کافی ندارم! کلیات درسته،ولی جزئیات را نمیدونم!
+زندگی در ایام امتحانات؛فارغ از تمامی خرابی هایی که به بار آورده ام،حرف نداره...چرا که در روزهای عادی مدارس،معمولا نمیتونستم با خیال راحت،ساعت 1 نیمه شب وبلاگ بنویسم!
+خیلی زودتر باید میگفتم تا کلا موضوع روشن بشه؛ولی به هر حال؛
این ایده از اینحاست: -دقیقا همین جا-
برچسب: چی شد که عاشقت شدم,چی شد که چادری شدم,چه شد که ماه مراد,
نویسنده: باران زمانی