
ترس از باز کردن پنجره، فراری از نور و سایهای که خستگی ناپذیر میجنگد. راستی! کِی از پا می افتی؟ شاعرک غربی میگوید نمیبینی؟ نمیشنوی؟ به این زودی مُردی؟ کجای کاری؟ با نور چه مشکلی داری؟ با نور چه مشکلی داری؟ با نور چه مشکلی داری؟ اکو اکو اکو... | ملتهب و پریشان، ساختمانی که در آتش میسوزد و آنرا بیم فرو ریختن است، ازنفسافتاده، دوندهای که روی ریل زمان هشت روز است به عقب میدود و هر چه بیشتر میدود کمتر میرسد، بیتاب، آخرین برگ نارنجی چنار که محکم دستانـش را دور گردن شاخه حلقه کرده است و پاییز میخواهد بیرحمانه جدایـشان کند و آشوبناک، آنطور که بیتو، منغمدوصدخزانم!!! | برآیند کیبورد و انگشت و ذهن و دل و انجل و فاضل و حائری وقتی میخواهی فقط بنویسی، که نوشته باشی!
برچسب: زلزله,
نویسنده: باران زمانی