این روزها اینقدر استرس دارم که بعضی وقتها فکر میکنم الآنه که ناخودآگاه سرمو به دیوار بکوبم. هر چیزی که فکرشو بکنید ذهنـم رو یهجوری مغشوش میکنه. اینکه فقط 336 روز مونده تا آخر دنیا، اینکه فعلا اتاق شخصیم در دست تعمیره و دارم توی اتاق خواهرم زندگی میکنم، استرس از دست دادن که هجده ساله شبانهروز دنبال خودم میبرم و هر چقدر دایرهی روابطم بزرگتر میشه ترسناکـتر میشه، استرس قولهایی که دادم و هر چقدر تلاش میکنم نمیتونم انجام بدم، استرس اینکه وقتی بیرون میرم چک میشم که کجام، با کی ام و چه غلطی میکنم، استرس اینکه هر روز حداقل سه ساعت وقت کم میارم، بدتر از همه استرس اینکه نکنه یهو همه چی خراب بشه...؟ اصلا برای تک تک اجزاء زندگیـم استرس دارم و نمیفهمم دقیقا چه بلایی باید به سر زندگیـم بیارم. خانواده هم بهطور کلی عامل اصلی تزریق استرس به زندگی من شدند. هر چقدر فکر میکنم دلیل بعضی رفتارهاشون رو نمیفهمم. اینکه هنوز متوجه نشدند باید رفتارهاشون رو متناسب با سنـم یا حداقل سالی که توش زندگی میکنیم تنظیم کنند واسهم عجیبه. عجیبـتر اینکه هیچوقت خانوادهی مذهبی نبودیم و بعضی رفتارها واقعا ازشون بعیده!
پینوشت. بیست و دو روز دیگه اولین امتحان شهریور رو دارم و بعید میدونم واسهش بخونم! من اگه حال هندسه "حفظ کردن" داشتم که همون خرداد امتحان میدادم![تک ماده چیست و چگونه انجام میشود؟!] | پینوشت. با یه حساب سرانگشتی متوجه شدم که از نصف بیانیها متنفرم! قانون سوم نیوتن هم غلط کرد با شما!
برچسب:
نویسنده: باران زمانی