دفتر سبز رنگی دارم که فقط خودم نخواندهام. من فقط نوشتهام. اما هر کسی دیده، فارغ از یادداشت ملتمسانهی "نخوانید" در صفحهی اول، خوانده. تا هر جا که وقت کرده. یا تا هر جا که حوصله داشته. پارسال دو نفر دزدیده بودنش. بعدا کاشف به عمل آمدم و گفتم گورتان را از زندگیام گم کنید. بعدها یکی شد عزیزترین و یک شد عوضی بالفطره. چرا هر دو عوضی بالفطره نشدند؟ آن عزیزترین گفت خواندیم و اصلا من پیشنهاد دادم که دفتر را برداریم. گفتم خب؟ گفت بعضی از قسمتهایش واقعا جالب بود. مخصوصا آنجا که در مورد من بود. کف دست راستم را با گونهی چپش آشنا کردم. ناراحت شد. ول کرد رفت. عزیزترین ماند و دیگر هم برنگشت. حداقل مثل قبل برنگشت. یک نفر هم در میانهی خواندن خسته شدهبود. این را زیر فشار شکنجه اعتراف کرد. میگفت چه روزهای مزخرفی را زندگی کردهای. همهش تخیلی است. گفتم غلط نخور پدرسگ.
.: دیروز همان دفتر را خودم خواندم. غلط خوردم.
لینک دانلود دوم
لینک دانلود سوم
برچسب:
نویسنده: باران زمانی