نشسته بودیم به تماشای گالری عکسـهای اسکار و بچهـها حلقه زده بودند دور و برم! عکسـها را یکی یکی ورق میزدیم؛ کیسی افلک، انوشه انصاری، علی (ماهرشا)، اما استون و...! به اما استون که رسیدیم، بحث ردهد درگرفت! [عجب غلطی کردم در مورد ردهد واسهـشون توضیح دادما!] اصرار داشتند که ردهد اورجینال باید ابروهاش هم قرمز باشه! خب چرند میگفتند! برای اثبات، کلی عکس ردهد ریختم جلوی چشمـشون! درست در لحظهی قانع شدن، دستی دراز شد و گوشی نازنینـم را قاپید! گوشی را توی جیبـش گذاشت و رفت!
همگی با هم افتادیم دنبالـش! زیاد بودیم و دفتر معاونت را پر کردیم! هر کس تلاش نافرجامی میکرد! من دروغ می بافتم و اون احمقـها راستـش را میگفتند! کم کم مطمئن شدم که گوشی از دستم رفت! رفت تا خرداد... مثل دو سال پیش که اواخر بهمن گوشیـهای هر 6نفر اکیپـمون را گرفتند و تا خرداد تحویل ندادند!
صدا توی صدا پیچیده بود! هر کسی حرف میزد به جز خودم! «مهتاب» می گفت که "داشتی عکس مستهجن نشون بچهـها میدادی!" از من انکار از «مهتاب» اصرار! یهو شروع کرد به چرند گفتن! "اصن چیجوری دلت اومد ترانه علیدوستی اونجا نبود اسکار ببینی؟!" کاملا داشت بحث را می پیچوند! در حدی که گفت "این یارو چی بود اسمـش که رفت اونور لخت شد؟!" "گلشیفته" "هان... اونم اسکار گرفت؟!" خودش میدونست! اصلا استاد بود! "نه آقا نگرفت! حالا گوشی رو بدید برم انقدر اذیت نکنین!" اینو بهش گفتم در حالیکه میدونستم از خر شیطون پایین بیا نیست! جواب داد که "نه دیگه! گوشیتو باید چک کنم! رمزشو بگو!" به دروغ گفتم که "رمزشو حفظ نیستم! باید با انگشت باز کنم!" اینجوری یه کم وقت خریدم تا تموم اپ ها را ببندم و گوشی را از حالت private خارج کنم!
گوشی را گرفت و یه کم بهش ور رفت! وای فای را روشن کرد [چرا خب؟!] اولین وایفای که پیدا شد «سوگند» بود! گفت "این مال اون دختر دماغ عملیـس که تو مدرسه اونوریه!" [قشنگ مشخصـه چقدر کولـه؟!] بعد شروع کرد ورق زدن صفحه! آب و هوا را چک کرد، برنامهی بازیـهای فوتبال، آهنگا و...! خودش و بچهـها حال میکردن و میخندیدن، اونوقت من استرس داشتم که چی میشه؟!
اعصابم از اینهمه صدا خرد شد و داد زدم "خب دیگه! هرری.. من حرف خصوصی دارم با آقای مهتاب"... همکاری کرد و از دفتر انداختـشون بیرون! نشستیم کلی حرف زدیم! دفتر انضباطی را آورد و باز کرد؛ توی صفحهی من نوشت «آوردن گوشی» ... تعجب کردم که چقدر پاک بود اون صفحه! فقط یه اخراج از کلاس و یه دیرآمدگی! در حالی که حداقل نصف هفته را دیرآمدگی دارم (از نیم ساعت تا دو-سه زنگ!)، 5-6تا اخراج از کلاس، هزاران بار تخلف در رابطه با همین گوشی و...! [الان که دارم اینو مینویسم با خودم فکر میکنم که چقدر امسال عوض شدم!]
شرمنده شدم تا حدودی! درسته که رفتار من در اصل اشتباه نبود، ولی ضدقانون بود، که خب اشتباهـه! تعهد شفاهی گرفت و گفت که اذیتـش نکنم دیگه...! چقدر خوبـند بعضیـها...! اونـهایی که خوب میدونن چه شکلی با مردم رفتار کنن! مقایسهـش میکنم با معاون پارسال! همه چی فرق میکنه! نه اونقدر restrict، نه اونقدر لوس، نه اونقد سختگیر... در عین حال، همونقدر موفق در حفظ نظم1! و البته کلی دوستداشتهشدهتر!
[1] هفتهی قبل اما... اتفاقی افتاد که کل این نظم زیر سوال رفت! یه بی شرمی تمام!! کار بچهـهای چهارم بود، ولی همه را به خاک سیاه نشوند! چون سختگیریـها تازه از اون موقع شروع شد!
برچسب:
نویسنده: باران زمانی