بعضی روزها وجدان درد پدر آدم را در می آورد! البته تقصیر این وجدان نامرد هم هست! گاهی هم باید مدارا کند و بیخیال شود دیگر؛ اما نمی شود! وجدان دقیقا دست میگذارد روی اشتباهاتی که قابل جبران نیستند! مثل اشتباهی که من طی حدود یک سال اخیر، هر روز مرتکب شدم...!
معاونین، امروز را تعطیل اعلام کردند! شاید برای گرامیداشت زنده شدن زاینده رود، شاید برای فراموشی غم پلاسکو یا اصلا شاید هم خودشان حال مدرسه آمدن نداشتند! هر چه که هست، من امیدوارم برای ایجاد آرامش و آمادگی پیش از المپیاد نبوده باشد...! ای وای بر من اگر به منظور آمادگی المپیاد باشد! مگر امروز چندم بهمن است؟! صبر کنید آقا! یعنی چی که فردا مرحلهی اول المپیاد شیمی است؟! من که همین الان از خواب بیدار شدم!
خوااااب... یک خواب زمستانیِ طولانی! شاید یکساله! بله، درست میفرمایید؛ زمستان سه ماه است.. ولی من یک سالی را در خواب بودم؛ شما باشید این را چه می نامید؟!
یاد دارم که سال اول دبیرستان، تمام منابع المپیادی که مربوط به سالـهای اول و دوم می شد را خواندم! سال دوم حتی شیمی عمومی را هم تمام کردم، دو بار! اما سال سوم... فقط قبل از امتحان ترم، یک دور روزنامه وار جزوهی معلم را خواندم! تمام برنامهریزی های دوساله برای اینکه سال سوم با آمادگی تمام در المپیاد شرکت کنم بر باد رفت... این سال سوم لعنتی بد کوفتی بود... یکهو خوابم برد! نمیخواهم گردن کسی بیندازم چرا که خودم از همه مقصرترم، اما خیلیـها از روی ناآگاهی گفتند که "المپیاد به درد نمیخوره... نمیتونی به راحتی به طلا فکر کنی، تازه از کنکور هم می مونی!"
مگر من خودم نمی دانستم که المپیادی خواندن و المپیادی پیش رفتن سخت است؟! قطعا همه چیز را بررسی کرده بودم و وارد این مسیر شده بودم دیگر! شما چرا کاسهی داغـتر از آش شدید؟! لعنتی! حالا دیگر تمام شده...
امروز نشستم و با خودم فکر کردم که حداقل مرحلهی اول را قبول شوم و آبرویـم نرود! ولی میدانید؟! من حتی 1s2 2s2 را هم یادم نیست! شیمی آلی که کلا صفر... برای استوکیومتری هم که -با وجود اینکه از منابع سال سوم است- حتی به اندازهای که پارسال توانایی داشتم هم، آماده نیستم!
من بد موقعی به خواب رفتم و زمانی به مراتب بدتر هم بیدار شدم... تماااااااام رویاپردازی هایم بر باد رفت و حالا واقعا قلبم به درد آمده... المپیاد برای من تمام شد... المپیادی که قرار بود تابستان 96 تمام شود، هنوز شروع نشده، تمام شد! شاید وقتی با مادر صحبت میکنم سر شوخی را باز کنم و المپیاد را مسخره کنم یا حتی دلیل منطقی بیاورم که کنکور بهتر از المپیاد است... یا مثلا به بچهـهای مدرسه بگویم که "من از اول هم به فکر المپیاد نبودم!" ... ولی دروغ است! خیـــــلی دروغ است! الان هم فقط با دروغ می توانم این گند به بار آمده را جمع کنم! حالا می توانم کلاسـهای المپیادی که می رفتم را مسخره کنم و به اساتیدی که همهـشان مدال داشتند، بخندم!
اما فقط خودم می دانم که چه خیانتی در حق خودم کردم... من عاشق شیمی بودم و این عشق لعنتی را رها کردم! این بزرگترین شکست زندگی من است...؟!
برچسب:
نویسنده: باران زمانی