توی سنی هستم که چندان هدفـهای قطعی و تنظیم شده واسهی چند سال آیندهـم ندارم! خصوصا بعد از اینکه به تازگی متوجه شدم که المپیاد رو هم باختم، اهدافم دست خوش تغییر شده و بزرگترین هدف فعلیـم احتمالا رفتن به یه دانشگاه خوب باشه! اما خب، وقتی بخوام از این حرف بزنم که «دوست دارم» توی ده سال آینده چه زندگیای داشته باشم، با یه سری رویا طرفـم؛ رویاهایی که در برابرشون مسئولـم و ده سال دیگه باید به خودم جواب پس بدم!
مثلا احتمالا ده سال دیگه از خودم این سوالا رو بپرسم: "+کجا زندگی میکنی؟! +ایران! +خاک تو سرت!" یا "+اونجایی که زندگی میکنی چیکار میکنی؟! +توی یه شرکت کار میکنم! +خاک تو سرت!" یا حتی کلیـتر؛ "+چقدر از زندگیـت راضی هستی؟! +..."
خلاصه اینکه تصورم از آینده خلاصه شده توی یه سری رویا! رویاهایی که تشکیل شدند از: داشتن یه شرکت بزرگ نرمافزاری توی آرومـترین و زیباترین نقطهی جهان، هر روز دیدن بابا و مامان و پرنسس، اعتبار و شهرت(اَه!)، دخترکوچولوی بور و شیرین خودم و چندتا چیز کوچولوی دیگه!
از الآن تا ده سال دیگه، یعنی آخرین روز ژانویهی 2027، صبر میکنم! (صرفا فقط صبر؟! :دی) و اونروز وقتی توی همین وبلاگ(اگر باشد...) و توی ایمیلـم خودم رو پای میز محاکمه کشوندم، امیدوارم شرمندهی رویاپردازیـهام نشم! :)
.: تشکر از صخرهی عزیز بابت دعوت :)
.:. این هم جایی که میتونید تنظیم کنید واسهـتون توی تاریخ مشخصی ایمیل بیاد! [خودم با استرس تمام، منتظرم تا اولین ایمیلی که چند سال پیش تنظیم کرده بودم، آخر تابستون 97 به دستم برسه!]
ضمن اینکه بیان محدودیت زمانی برای پستِ انتشار در آینده نداره! مثلا من میخوام وصیتـنامهـم رو هم بنویسم...!!
برچسب:
نویسنده: باران زمانی