خرید بک لینک

جمعه شب است و هیچ مناسبت خاصی ندارد؛ جز اینکه داشتم از بلاگ یکی از دوستان گذر میکردم و از پدربزرگـشان خواندم! ذهن و جانِ من هم روی این کلمه آنقدر حساس است که نگو! یکهو دلم برای "آقاجون" خودم تنگ شد! خیلی! همانی که اگر هنوز بود، نیمی از دلخوشی زندگی ام بود.. همانی که یک سحرِ بارانی گذاشت و رفت؛ بدون اینکه قبلـش زنگ بزند و بگوید "عــــــلی آقا ! از اینورا نمیای ؟! میدونی چند وقته ندیدمت ؟" بعد من بروم آنجا و تا دم رفتنـش، از سپاهان و ذوب آهن برایم بگوید و از انقلاب بگوید و از اینکه "اگه برنج ته بشقاب بمونه خدا ناراحت میشه" و دست آخر با لبان لرزانـش پیشانی ام را ببوسد و آنوقت برود...

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:35

صفحه بندی