یادم می آید، زمانی تمام مناجات سحرگاهان و شامگاهانـم این بود که مبادا جرّاحی نیاز شوم یا به بیماری دردناکی دچار! حتی وقتی علنا دست به دعا برمیداشتم،میگفتم که بار الهی! پیش از وقوع هرگونه بیماری که موجب درد و رنج شود، مرا بمیران ! مرا بمیران و از شرّ جرّاحی و آمپول و تیغ و از این قبیل موارد محفوظ بدار! یکجور iatrophobiaی شدید که البته همچنان هم پایدار است و حتی خفیف هم نشده است؛ تنها تفاوت اینکه هر روز دست به دعا نمی شوم که برای مردن به خدا التماس کنم! :دی
حال و روز اینروزهای من، مقابله با فوبیاهاست! حال یا فوبیا مرا شکست می دهد یا درد، فوبیا را! پیش از این تنها فوبیایی که توانسته ام بطور نسبی مغلوبش کنم، کلاستروفوبیا بوده است! کلاستروفوبیا را برایتان بگویم که واقعا مرگناک است! اگر تجربهاش نکردید، باید بدانید که فرد مبتلا، هنگام حضور در شلوغی و تنگنا و غار و دستگاه ام آر آی و آسانسور و... تا سر حد مرگ می ترسد، نفسـش به شماره می افتد و حتی از حال می رود!
در روزهای آتی، شاید مجبور به تسلیم شدن در برابر پزشکهراسی و بدتر، تریپانوفوبیا شوم! شاید هم نشوم و اجازه دهم دندانی که دردش را با خودم بزرگ کردم، به گور ببرم! از آنجا می گویم دردش با من بزرگ شده که خوب به خاطر دارم دو دندان آسیاب راست و چپ، از سه چهار سال پیش کم کم خراب شدند! ابتدا در معاینه، یک نقطهی سیاه کوچک بود و حالا، سه کاناله شده است! سه کاناله شدن دندان همانا و شش عدد سوزن بی حسی در دو طرف دهان همانا! و حتی بدتر، صدای قیژ قیژ این وسیلهی هراسناک که روی دندان می چرخد و قلقلک می دهد و درد بر می انگیزد همانا(تر)!
آخ آخ! کاش یکبار برای همیشه از شرّ این فوبیاهای لعنتی خلاص می شدم! گویا تنها فوبیایی که ندارم، ترس از پرندگان است! :))
برچسب:
نویسنده: باران زمانی