-خیابان چهارباغ کتابفروشی جالبی دارد! بک کتابفروشی شیک و پیک که وقتی وارد آن می شوی، انتظار نمی رود کمتر از یک ساعت توقف کنی! اما بهتر از خود کتابـها و در و دیوار فروشگاه، صاحب کتاب فروشیـست! پیرمردی جوان و عارف گونه با ریش های بلند و سفید که همیشه روی میز روبرویـش چند پیپ با توتونـهای متفاوت ردیف شده است! همین که در را باز میکنی و داخل می شوی، بعد از شنیدن موسیقی ای که بی رحمانه با فضای داخل آن هماهنگ است؛ استنشاق بوی پیپ کاپیتان بلک قطعا سرمستـت می کند! بنظر نمی رسد از پیپ های دیگرش چندان استفاده کند، ولی آنها را هم دوست دارد، که اگر نداشت اینطور کنار هم ردیفـشان نمیکرد! از اینها که بگذریم، پیرمرد خیلی خوش خلق و خوش برخورد است! اگر یک ساعت تمام هم آنجا توقف کنی و دست از پا درازتر بخواهی خارج شوی، لبخندزنان بدرقه ات میکند و این خوب است! :)
-اینروز ها باید حواسـم را جمع کنم که اگرچه اصفهان خشک و بی روح شده و نه باران دارد و نه برف، اما هوا همچنان بسیار سرد است! لذا وقتی خواستم سوار دوچرخه شوم و به آرایشگاه بروم، پیراهن گزینهی مناسبی نیست! اصلا هم گزینهی مناسبی نیست! پس لافِ "مقاوم در برابر سرما" نزنیم!
-در مسیر آرایشگاه، از روبروی مسجدی عبور کردم که یکی یکی پیرمردها از آن خارج می شدند! پیرمردها خارج می شدند و همهمه میکردند و در این میان، فقط پیرمردها خارج می شدند! جوانترها احتمالا در مسجد می مانند و تا پاسی از شب عبادت می کنند! خدا خیرشان دهد... :)
-وقتی رسیدم، آرایشگر مورد علاقهام نبود! نتیجه گرفتم که حتی اگر پارتی داشتم، پیش از رفتن به آرایشگاه نوبت بگیرم! دپرس و سرمازده در حالی که دستانم مثل بید میلرزید، سوار دوچرخه شدم و سر مرکب را به سمت خانه کج کردم! همانطور که به موهایم می اندیشیدم -که قرار بود برای اولین بار آنها را در ناحیهی کنار گوش، آلمانی_طور خالی کنم- دوباره از روبروی مسجد -که هنوز پیرمرد ها از آن خارج می شدند- گذشتم و به این فکر افتادم که چرا همیشه هنگامی که میخواهند یک رفتار را برای خانم ها زشت و ناپسند جلوه دهند، می گویند "شأن زن بالاتر از این حرفهاست" (یا از این دست مهملات) ! بنظر می رسد یا دارند غیر مستقیم شأن مرد را زیر سوال می برند و یا شاخ توی جیب بانوان میگذارند! که البته مورد دوم منطقی تر است! :)
-به خانه که رسیدم، دستانم را حس نمیکردم! زنگ زدم و در برایم باز شد و بی توجه به نصیحتـهای مامان که یک ریز میگفت "مگه بت نگفتم زنگ بزن نوبت بگیر؟!" دویدم به سمت شوفاژ و فقط میگفتم "سَـ سَـ سرده! خیلی سَـ سرده!" و دوباره مامان شروع کرد به گفتنِ "خر توی زمستون با پیرهن میره بیرون؟! چقدر بت بگم دستکش بپوش؟! اون شال گردن را دکوری خریدی؟! حالا خوبه سرما بخوری از امتحان حسابانـت بمونی؟!" و من را بگو که بر سر زنان یاد امتحان جبرانی حسابان افتادم که باید حداقل هشت نمره از آن بگیرم و هنوز صفرِ صفرم!...
برچسب:
نویسنده: باران زمانی